شاید یک روز آمدم و داستان قلمه ای را که از یک گیاه بزرگ کنده شد و در یک لیوان آب رفت به امید اینکه برای خودش یک گیاه مستقل و واقعی باشد برایتان گفتم. شاید هم نگفتم.
شاید قصه ی قطره ی شب را به فارسی برگرداندم و نقاشی هایم را نشانتان دادم. شاید هم ندادم.
شاید یک روز برگردم به نوشته های شخصی ام در این سالها و تکه تکه داستان کوتاه برایتان آوردم. شاید هم نیاوردم.
شاید از سفر هایم گفتم و عکسهایم را نشانتان دادم. شاید هم نگفتم و ندادم.
شاید قصه ی اینکه یاد گرفتم از تنهایی نترسم و برعکس با آن چشم در چشم همبازی شوم را نوشتم. شاید هم ننوشتم.
چون حسابی با تنهایی خودم سرخوشم و نمیخواهم مزاحم تنهایی شما بشوم.
ولی شاید هم من یک آدم لوس بی معنی باشم. آدمی که امروز با خیال راحت میگوید دیگر از تنها ماندن نمیترسد چون حالا بزرگ شده و میداند اگرچه بیشتر اوقات تنهاست ولی آدم های امن و عزیزی در این دنیا هستند که دوستش دارند. هر چند دور دور دور دور دور.

نوشته شده توسط نوشا در پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۴
|
برای هیچ کس نمینویسم.حتی برای خودم. نوشینی در کار نیست . من اینجا ریشه ندارم.گذشته ندارم.خاطره ندارم. دوستی های عمیق و قدیمی ندارم.فایده ی خاصی برای جامعه ندارم.مخاطب قصه گویی ندارم.اصلا قصه ای ندارم.اینجا من به سه یا چهار یا پنج تا زبان مسلط نیستم . اسم همه ی شراب ها و پنیر ها و گوشت ها و نون ها و شرینی ها رو از بر نیستم.قوانین زیادی هست که بلد نیستم از حقوق خودم و دیگران با خبر نیستم.آهنگ های فوق العاده ی تاریخ بشریت در اروپا رو از حفظ نیستم.با شیوه ی احوال پرسی مردم کشور های مختلف آشنا نیستم . من حتی دو چرخه سواری بلد نیستم . با معنی اصطلاح ها و جوک ها و کنایه ها آشنا نیستم.وقتی که به طور کاملا تصادفی عکس قدیمی دوست پسرم با اکسش رو میبینم زدن به بیخیالی رو خوب بلد نیستم.حتی با فضای رابطه زیاد آشنا نیستم . من گم شدم.ریشه های قبلیم برای من کافی نیست و راه درازی در پیش دارم برای پیدا کردن نوشینی که به جست و جوش اومدم... و بر خلاف تصورم این نوشین درون من نیست.کاملا بیرون از من و ساختنیست.بر خلاف همیشه که میخواستم به هیچ چیز و هیچ جا بند نشم امروز با همه و وجودم دلم میخواد ریشه هامو به چیزی بند کنم.

نوشته شده توسط نوشا در یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
|
آدم٩سال پيش نيستم كه بايستم به شكستنم نگاه كنم،آدم ٧سال پيش نيستم كه روياهامو ببرم رو پشت بوم بسوزونم،آدم ٥سال پيش نيستم كه از رويا ساختن بترسم،آدم ٣سال پيش نيستم كه براي حرف زدن از خود واقعيم ترديد كنم،آدم ١سال پيش نيستم كه انتخاب خودمو از تلقين جامعه تشخيص ندم. اينبار رودربايستي نميكنم و به حرف آدمهاي عاقل تر از خودم گوش نميكنم.اينبار به زندگي اعتماد ميكنم و پاي روياهام مي ايستم.چون فقط همين چند سال وقت رويا بافتن و آزمودنه.

نوشته شده توسط نوشا در سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷
|
نمیدانم چطور بنویسم ... نمیدانم کدام در را باز کنم که واژه های توی سرم به صف خارج شوند . نمیدانم چطور از سفری که همین فردا ، 2 مهر ، آغاز میشود بگویم. نمیدانم چطور از به هیجان آمدنم برایتان بگویم وقتی که از چند ماه پیش قطعه های نوستالژیک یک پازل فراموش شده با جادوی عجیبی همه جا سر راهم سبز میشوند .همین قطعه های یی که هر روز که به سفرم نزدیک تر میشوم تعدادشان بیشتر میشود. انگار دنیا با لبخند شیطنت آمیز معنی داری به من چشمک میزند و می گوید بیا ، با ما تو هنوز در نبردی ! باور میکنید؟ دارم به دیدن مژده و رضایم میروم . به دیدن همان ها که پروازم دادند. به دیدن رضا که دنیا را دانسته و ندانسته برایم ساخت و ویران کرد.رفت و من خودم ساختم.
باور میکنید آن چهار شنبه ی سال آینده که میخواستم یک سر هم بزنم به استرالیا ، چهار شنبه ی همین هفته ی امسال است ! آن خوابی بود که دیدم _ همان که با مژده و رضا پرواز میکردم و بعد تنها شدم و پروازم سخت شد ولی به بال زدنم به هر سختی بود ادامه دادم تا به یک باغ رسیدم و انار چیدم و برای مژده بردم _ امروز به خودم آمدم و دیدم دارم برای مژده یک گردنبند انار میبرم! انارش را خودم چیده ام از باغ ارم ...! از عطر ها و آهنگ ها و نقش ها و همین هوای لعنتی که دور سرم راه افتاده اند چه بگویم ؟! از کمرنگ شدن آدمها و اتفاق های این 7 سال چطور بگویم ؟ انگار این 7 سال فقط خواب آشفته بود،انگار میخواهند فردایم را بزنند به سر دلتنگی هایی که همه ی پر هایم را ریخت ... انگار قرار است آن نوشای 16 ساله ی منتظری که آن قدر در من بی قراری کرد تا به خواب رفت بیدار شود و حالش خوب شده باشد. انگار سیاره ام آماده میشود که به مدارش برگردد...
اما نه به اینجا ختم نمیشود... ترس هم هست ... اگر رفتم و هیچ کدام از اینها آنجا جریان نداشت چه ؟ اگر آن عشق و اعتماد بر نگشت و فقط دلتنگی و سوال تازه شد ... یعنی باز هم قرار است پر هایم بریزد ؟ باز هم جوانه هایی که به هزار زحمت سبزشان کردم خشک میشوند ؟ از خودم در نمی آورم ... آخرین تلاشم برای زنده کردن قولمان برای زنده کردن اعتمادم به دنیا شکست خورد واقعا شکست خورد واقعا سر قولش نیامد، و من ناگزیر به جست و جوی چیز های دیگری رفتم.
نه این بار ریشه ی جوانه هایم در دستهای خودم است ، این بار به احترام ماده گرگ درونم نگهبان مقتدر قلمرو خودم خواهم بود ... با هر گذشته ای و هر آینده ای من پای خودم و تک تک لحظات زندگیم ایستاده ام.
فقط این ها نیست ... شور سفر به یکی از دورترین و قشنگترین سر زمین های دنیا هم با من است،دیدن ادمهای تازه،محیط تازه،فرهنگ تازه ، طبیعت ناب و پیدا کردن تکه هایی از خودم.
مثل دختر بچه ای هستم که به شهر بازی امده ،توی صف بشقاب پرنده ایستاده ،بلیطش توی دست عرق کرده اش مچاله شده ، هر بار که یک پله بالا میرود و به نوبتش نزدیک تر میشود ،موج دلهره به رگهایش می کوبد.

نوشته شده توسط نوشا در یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷
|
بوی عطر ویشن و انجل در همه جای خاطرات 7 سال پیش ما هست،حالا مژده ی عزیز عزیزم برایم یک عطری فرستاده که همان بو را میدهد.از وقتی بوی این عطر به دماغم خورده راحت تر تکه های جامانده ی خودم را پیدا میکنم.بوی وقتی را میدهد که با همه ی جانم با شخصیت های داخل کتاب هایم بلند میشدم و مینشستم . وقتی که به جای وقت گذراندن با آدم های نپخته ای مثل خودم ، با چهار نفر که چهار تا مسئله بیشتر از من حل کرده بودند کوه میرفتیم و آواز میخواندیم.همه ی حواس من جمع بیشتر فهمیدن بود .من در این سالها بدون این عطرها از همین ادمهای نپخته ی مثل خودم چیزهای زیادی یاد گرفتم ، مهندس هم شدم ، جاهای خوبی رفتیم ، خاطره هم ساختیم حتی کتابهم خواندیم خب هنوز هم با هم کار داریم. من هی بو میکشم و دنبال خودم میگردم ... دنبال تکه تکه های خودم که در این 7 سال بریدم و سوهان کشیدم و گذاشتم کنار. نمیخواهم به قبلا ها برگردم نه ! من برای درمان دلتنگیم راه درازی آمدم که نگو و نپرس ! اصلا قصد برگشتن ندارم !من هنوزم میخواهم ساعت روی دیوار امروز جلو برود نه آینه ی دیروز! فقط میخواهم به راه خودم برگردم. به راه خودم بودن!

نوشته شده توسط نوشا در جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷
|
اشکالی ندارد اگر هر بار یک جایی از خاطرمان آزرده میشود و پوست جدید میاندازیم . هی ترک میخوریم و بند میزنیم . اشکالی ندارد اگر کم کم بابت هیچ مسئله ای هیچ باکمان نیست. ولی قرار نیست که در برابر خوبی هاهم مقاومت کنیم و ابدا سر کیف نیاییم . احتمالا پوستمان کلفت میشود که بتوانیم از بقیه زندگی لذت ببریم . این فقط یک احتمال است.
پ ن : همین دیروز بود که نوشتم خروس خوان ... اشکالی ندارد، سال نو مبارک.

نوشته شده توسط نوشا در سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶
|
وقتی حسابی سرم گرم است ، گرم نوشتن OS جدید برای خودم ، برای زندگیم ، برای روز هایم؛ وقتی وسط سفر هستم یا چند دقیقه از آخر فیلمی که حسابی توی بحرش بودم میگذرد، وقتی به خودم می آیم و میبینم غرق کتاب توی دستم هستم ، بعد از شنا یا پینگ پنگ ، توی راه برگشت از کوه ، وقتی دستم از رنگ کردن نقاشیم خسته میشود ، بعد از بازی با بردیا یا حل کردن مسئله های ریاضی و علوم نیما ، بعد از یه گپ طولانی با رفیقی یا خواهر و برادری ، وقتی برای هزارم برنامه ام را run میکنم که ببینم حالا چطور است ؟ یادم می آید که خیلی وقت است به فکر شما نبوده ام .شانه می اندازم بالا به خودم لبخند میزنم و تمام میشود.از ترس دور تر شدن از شماست که همان موقع تلفنم را برنمیدارم که به شما زنگ بزنم.

نوشته شده توسط نوشا در سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶
|
پرازاحساس چرت و پرتم ... پرازهيجان هاي مسخره ... سروصداها ي بلند ومبهم وتكراري ... پر از خنده هاي كشدار و بد مزه ... تصاوير درهم وبرهم كه به من پوزخند ميزنند ... توي سرم صف بستند آدمهايي كه دوست داشتنشان ممنوع شد ... تكه تكه هاي ترس و خجالت و غرور هاي احمقانه ، عصبانيت هاي بد موقع ... حرف هاي نزده ... پر از زمين خوردن و شكستن ، تكه تكه ي رويا هاي جمع شده ، ، آرزوهاي ويرايش شده ... ذوق هاي خاموش شده ... لبخند هاي ماسيده ... خيالبافي هاي رشته رشته ... قول هاي كوچك فراموش شده ... آتشفشان هاي دفن شده ... حس هاي مسدود شده ...
اينها سنگينند ... براي يك كولي زيادي سنگينند ... خستگي و بيخوابي دارند ... با خودم هر روز بكشمشان كجا ... ؟! يا درست ميشوند و راه ميوفتند يا خراب ميمانند و چال ميشوند كف اقيانوس ِامشب .

نوشته شده توسط نوشا در سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶
|
خوبيم يا خوب ميشيم يا عادت ميكنيم يا فراموش ميكنيم يا بزرگ ميشيم ... بالاخره تموم ميشيم ، فقط بايد صبر كنيم.

نوشته شده توسط نوشا در دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶
|
فرحبد عزيزم نميدونم از جايي كه تو هستي تا من چند لايه فاصله هست ، نميدونم الان بالاي سرمي و تو تاريكي اتاقم داري اشكامو ميشماري يا تو باغ دانايي داري با معشوقت ميرقصي و پاك منو از يادت بردي ... چند ساعت پيش فكر ميكردم ديگه دلم براي كسي تنگ نميشه تا اينكه يهو عكستو ديدم .يادم اومد كه اساسا ديگه ندارمت . نميدونم دنيا يعني جاي خوبي كه من رو باهات دوست كرد يا جاي بدي كه تو رو ازم گرفت ... ولي دنيا يعني جايي كه من الان نميدونم چه مهره هايي دارم و كدومشو بايد تكون بدم و هيچ كس به جز تو نميفهمه چي ميگم و تو رو هم ندارم ... خيلي دلم ميخوادت . براي همه ي اجزاي ظاهري و باطني شخصيتت دلم تنگ شده. خود خود خودت ... تا وقتي پشت شيمي درماني از همه جا بيخبر حالتو ميپرسم بگي توووووپ ! با هم كارتون ببينيم و ماشين بازي كنيم ... با هم به حرفاي ليدا گوش كنيم كه از تو و خاطراتش با تو تعريف ميكنه ، نسكافه بخوريم گپ بزنيم ... من نفهمم چي ميگي و تو انقدر لب بزني و خس خس كني تا من بالاخره بفهمم . چرا هيچ كس مثل تو نيست ؟! هيچ كس سوت سوتك گلي درست نميكنه بذاره خشك شه به بقيه هديه بده... كاش فقط يه بار ديگه محكم محكم بغلت ميكردم بعد ميرفتي ...
-ديشب نصفه هاي شب-

نوشته شده توسط نوشا در جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶
|
زمستون باشه كاپشن و دستكش بپوشيم بريم كوه شب بيايم پايين بخزيم كنار بخاري كف پاهامونو بچسبونيم بهش چايي داغ بخوريم داستان بخونيم .
بهار بشه رعد و برق بزنه رنگين كمون بياد بريم وسط شكوفه خوشبو ها بدوييم دنبال پروانه سفيدا گربه نوروزي جمع كنيم .
پ ن : يعني فقط شباي امتحان اين پتانسيلو داشت كه آدمو ببره كوه و برگردونه و ياد گربه نوروزي بندازه :))

نوشته شده توسط نوشا در چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶
|
من كِي يادميگيرم ؟ كِي خودمو ميشناسم ؟ كِي ميفهمم چي ميخوام ؟ ٨سال پيش من دنبال يه نفر ميگشتم كه مثل هيچ كس نيست ... ميخواستم فرار كنم به سوی ارم ،تنهاي بي همتا، ميخواستم تو هيچ چهارچوبي نباشم ... ميخواستم احمق نباشم ، من مرده ي فرار كردن بودم ... اما زندگي و آدما يه روي ديگه از خودشون نشون دادن ، من فك كردم اشتباه ميكنم و ابزار كافي براي زندگي كردن تو دنيايي كه آدما ساختن ندارم ، خواستم يه راه درست پيدا كنم ، بعد يادم رفت بعد گم شدم ... ميخواستم بزرگ شم ولي آدم-بزرگ نشم ولي فكر كنم اشتباه شده ... نميدونم ، چطور شد اصلا ... درست اومدم ؟غلط اومدم ؟ جلو رفتم ؟ عقب اومدم ؟ اون وقتا يه چيز ديگه بود ... يه ارم بود به كمترشم راضي نبودم ... چي شد اون شبي كه همه چيز رو جمع كردم بردم تو دَلي رو پشت بوم آتيش زدم خاكسترشم شستم ؟! از فرداش همه چيز عوض شد ... من ديگه سرم به آسمون نبود ، دنبال ارم نگشتم ، خواستم بين آدما جا باز كنم ... نميدونم ، فقط ميدونم كافيه ، همون يكبار براي هميشه كافي بود تا مطمئن باشم خودمو بيشتر از اين به جريان بيجهت آدمهاي سرگردون تر از خودم نميخوام بسپرم ...
احمق نشم گير بيوفتم ...
-١٦آذر٩٦-

نوشته شده توسط نوشا در پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
|
يكي از مفرح ترين عادتهاي آدمها خيالبافي در مورد آينده است ، در مورد وقتي كه همه ي مشكلات فعلي حل شده ، آنهايي كه دوستشان دارند كنارشان هستند ، با كسي كه بيش تر از همه دوستش دارند زندگي ميكنند ، محكم و خوشبخت هستند ، براي انجام دادن كار هاي مورد علاقيشان وقت كافي دارند ، روز هايشان را آنطور كه دوست دارند ميگذرانند ، شغل و موقعيتي كه باب طبعشان است به دست آورده اند و با ماشين مورد علاقه يشان ميروند تعطيلات ، حتي لحظه اي را تصور ميكنند كه از تجربه ها و دستاورد هاي خود براي بقيه صحبت مي كنند ... آدم ها خيالبافي ميكنند چون باور اينكه "زندگي همين است" برايشان سخت است ، باور اينكه عمر ما ممكن است به روز مرگي و پر از سختي هاي بزرگ و كوچك بگذرد و آدمهايي كه دوستشان داريم را كنار خودمان نداشته باشيم و ممكن است به هر دليل غير قابل پيش بيني شرايط كار هايي كه دلمان ميخواهد انجام دهيم فراهم نشود برايمان سخت است . ما خيالبافي ميكنيم چون قدرت تغيير دادن تمام واقعيت و گاهي اوقات هم شجاعت آن را نداريم ، خيالبافي ميكنيم چون نميتوانيم باور كنيم بعضي لحظات را براي هميشه از دست داده ايم و آن حرفي را كه نبايد ميزديم زديم ويا كاري را كه بايد ميكرديم نكرديم ، ما خيال وقتي را ميبيافيم كه دو باره چنين فرصتي دست بدهد و ما اينبار موجه تر ظاهر شويم و همه ي رضايتي كه ميخواستيم از خودمان و گاهي از طرف مقابلمان به دست آوريم. گويا خيالبافي مثل يك قابليت دفاعي ظاهر ميشود ، كه حالمان را بهتر و اميدوار ترمان ميكند كه ادامه دهيم ... خب اشكالي ندارد ميتوانيم سختي ها را تحمل كنيم و خيال آساني ها را ببافيم ... ولي از آنجايي كه "با هر سختي آساني است "نه "پس از هر سختي ، آساني است " ، هيچ چيز قابل استنادي براي پيش بيني آينده نداريم ، شايد واقعا همه ي چيزي كه داريم همين حالا ست ، ما و همه ي سوال هايمان ،همه ي راز هايمان ، ستاره هاي بالاي سرمان ، ما و همين آدمهايي كه داريمشان و دلتنگي آدمهايي كه نداريمشان ، ما و همه ي كار هاي كرده و ليست بلند بالاي كار هاي نكرده ، ما و همين چايي و شكلات ، همين ابر ها ، همين برفي كه روي نوك كوه نشسته ، همين كاكتوس ها و نون خامه اي تو يخچال ،همين شب ها و روز ها ، ما و همه ي گند كاري ها و خوشي هايمان و خيالبافي هايي كه اگر خوب به آنها فكر كنيم دلمان براي خودمان ميسوزد ... .

نوشته شده توسط نوشا در جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
|
میگویند در فضا نمیتوان گریه کرد چون اشک دور حدقه ی چشم آدم را میگیرد و سرازیر نمی شود. اگر در فضا گریه کنیم به جای اینکه شر شر، قطره های اشک از چشمهایمان بریزد و روی گونه ها یمان جاری شود، گوی های اشکی دور چشمهایمان تشکیل میشود .اگر به گریه کردن ادامه دهیم انقدر بزرگ میشود که تمام سر ما را میپوشاند و حتما باید با حوله صورتمان را خشک کنیم.اگر به گریه کردن بیشتر ادامه بدهیم سرتاپایمان در یک گوی اشکی فرو میرود و ممکن است به خاطر تنگی نفس بمیریم . اگر باز هم گریه کنیم ولی نمیریم ، بدنمان برای اینکه خودش را با شرایط جدید وفق بدهد آبشش میسازد و ما تبدیل به ماهی میشویم .
البته پدر قول داده است که فضا نورد ها دلشان تنگ نشود ( فکر میکنم چون انجا "فشار هوا ی خوب " نیست، این را می گوید ) بنابر این دلشان هم نمیگیرد پس لزومی ندارد انقدر گریه کنند که تبدیل به ماهی شوند. و حتی گفته است" آقا تنگ نمیشه با من !" . فرصت نشد بیشتر فرضیه اش را بسط بدهد ولی احتمالا در ادامه میگفت" فوقشم بشه یه حوله برمیداری پاکش میکنی دیگه!" . و در ادامه " وقت ما رو برای توضیح بدیهیات نگیرین اقد!" .
ولي حالا كه ما روي زمينيم زياد نميتوانيم در برابر فشار ها مقاومت كنيم ، به خصوص دلها و چشم هايمان زود آب ميروند .
-٢٤ ارديبهشت ٩٦-
پ ن : پدر با بابا فرق دارد - يكي از دوستهايم را پدر صدا ميكنم .

نوشته شده توسط نوشا در جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۶
|
زمان يعني بابا توي عكسهاي چند سال پيش موهايش مشكي تر بود ، چين و چروك صورتش كمتر بود ، يعني بابا قبلا سر سخت تر بود و به سادگي اشك توي چشمهايش حلقه نميزد ، زمان يعني بابا قبلا بي دليل چند شب پشت سر هم به لرز نمي افتاد ، يادش نميرفت چه چيزي را كجا گذاشته ، قلب درد و جديدا سنگ كليه نداشت ، زمان يعني ما قبلا يك بي ام و آنتيك دو در قهوه اي با سپر استيل و تو دوزي نخودي داشتيم ، زمان يعني من هر روز حساب كنم وقتي من به دنيا آمدم بابا چند سالش بود ، يعني هر روز حساب كنم امروز بابا چند سالش است ، يعني تلاش من براي سبز نگه داشتن گلدانهايش در فصل پاييز ، يعني خاطرات بچگيش توي تاريكي سينما ، نوجوانيش توي دبيرستان رضا شاه ،گواهينامه گرفتنش از اهواز ، جوانيش توي دانشكده كشاورزي ، خدمت كردنش توي ده كوره ها ، سر بازيش توي قلعه مرغي و ٤٥ سال زندگي كردنش با مامان . يعني كراوات ابريشم قرمز و مشكيش توي همه ي عكسها در تمام اين سالها. بابا يعني تنها كسي كه حتي وقتي گند ميزنم با اطمينان از من دفاع ميكند و قربانم ميرود . زمان يعني هر بار كه بابا حالش خوب نيست ... زمان يعني همين الان .

نوشته شده توسط نوشا در سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶
|
اين پديده انقدر دلنشين و نادر است كه حيفم مي آيد از آن براي خودم ننويسم ، نه از آن نوشتن هايي كه بنويسم و پاك كنم ،نه از آن نوشتن هايي كه بنويسم پاره كنم نه از آن نوشتن هايي كه قايمش كنم يا يادم برود كه زماني چنين چيزي هم نوشته ام ، اين حس آنقدر خوب است كه بايد همينطور كه هست بدون هيچ پرداختي capture شود ... روز هاي اول به اندازه اي كه در يك شب ابري ، از لابلاي ابر پاره ها چشمم به فرار كردن يك شهاب بيوفتد غافلگيرانه و تصادفي بود ، انقدر كه فكر كردم خيالاتي شدم .... خب آدم به اين خيالات كوتاه و تصادفي و مجهول نميتواند اهميتي بدهد يا يادش بماند .... آنوقت شبهاي ديگر ... هر از گاهي چشمم دوباره به همان شهاب افتاد ... شبهاي بعد سر و كله ي رفقايش هم پيدا شد، بعد ابر ها پاره تر شدند و چشمم به يكي دو تا ستاره هم افتاد كه هر از گاهي چشمك ميزدند و آرام و يواشكي باورم شد ... باورمشد كه ستاره ها هستند ....يا حد اقل ميتوانند باشند، حقيقتش اين است كه هيچ چيز مثل قبل نشده ، سندرم مادرزادي دلتنگيم كه فراموشش كرده بودم هر از گاهي out ميكند و من هيچ امكاني براي درمان هميشگي آن جز رفتن و رفتن نميبينم ... اما حس هاي خوبي كه در همه چيز بود همانطور كه بود برگشته ...هر ازگاهي به من چشمك ميزنند، ميدانم نميفهميد چه ميگويم .... وقت صرف نكنيد تا بفهميد حسي كه در زاويه تابش روشني آفتاب در يك روز ابري پاييزي بود دوباره به من برگشته است يعني چه ؟ تلاش نكنيد تا منظورم را از پيدا كردن حسي كه در لابلاي ورق هاي كتاب ها بود و در يك دنياي ديگر را روي من باز ميكرد كه همه ي هوش و حواسم همانجاست بفهميد ... حس خوبي كه بخواهم دوباره بين قصه ها و نوشته ها و فيلم ها دنبال آدمهاي دهه ٤٠ ايران و قرن ١٩-٢٠ اروپا بگردم ، قهوه بخورم هر از گاهي سيگار بكشم و توي خيالاتم گاهي عاشق يك پسر سرخ پوست و معشوق يك جنتلمن باهوش و مغرور و وفادار باشم و بعد به خودم بخندم. كاج ها را توي بغلم بگيرم و صخره ها نوازش كنم و از فكر كردن به خاطراتي كه سنگها و كوه ها و ستاره ها دارند به وجد بيايم.سر كلاس ها و وسط كار هاي جدي يواشكي چاي بخورم كتاب بخوانم و هر وقت آمد بنويسم .مثل همين حالا :) حالا ديگر حرف نداشت اگر يكي از همين روز ها يا روز هاي بعد آسمان هم دوباره مال خودم ميشد و ميباريد خوبي اين شهاب ها اين است كه خودم روشنشان كردم و مثل آن قبلي ها ريشه در وابستگي به كسي ندارند ...ريشه ي همه ي اين شهابها در دستهاي خودم است .نوشا .كولي-ماهي سرگردان بين ستاره ها.

نوشته شده توسط نوشا در یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶
|
دويدم و در راه فكر كردم من چه يادي دارم ؟ چرا يادم به وسعت همه ي تاريخ است ؟ و چرا آدمها در ياد من زندگي ميكنند و من در ياد هيچ كس نيستم ؟
سال بلوا - عباس معروفي

نوشته شده توسط نوشا در پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۶
|
دور و برم پرشده ازكتابهايي كه تا آخر نخواندم،
يادداشت هايي كه تا آخر ننوشتم،
توي سرم جمع شده اند حرفهايي كه تا آخر نزده ام،
آن چيزهايي كه تمام وكمال يادنگرفتم،آن كارهايي كه نصفه رها كردم، بدتر از همه آن روزهايي كه غرق بيكاري و كرختي شب شد ،
و نظر قاطع دادن در مورد چيزي و روي آن ماندن برايم سخت شد .
همه اش به خاطر اين است كه آدم نداند واقعا چه ميخواهد و اولويت هاي القايي رسانه و جامعه و خانواده دور سرش بچرخند ، كم بخواند ، كم سفر كند و با آدم هاي بالغ تر و فرهيخته تر از خودش به اندازه ي كافي معاشرت نداشته باشد . به خاطر اين است كه روز هايش صرف حل كردن معما هاي تكراري ِآدمهاي تكراري شود و حواسش پرت چيز هاي بيخود بشود .

نوشته شده توسط نوشا در چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
|
رد شو از حماقت ادمها رد شو ... از نفهمی و بی معرفتی... از لودگی و مسخرگی و جک های بیمعنی زن خراب کن،از مرد و ها و زنهای خالی رد شو ، از نادونی و بیتقصیری ، از هرکس میگه نیستی ، نمیشه ، نمیتونی.. از محبت های چرتی که از صد تا فحش بدترند ... از دلسوزی های خانمان سوز ... از خشونت از توهین از دنیای وحشی رد شو ... از کسی که سالها سعی کردی که تصویر خوبی ازش تو ذهنت نگه داری رد شو ... از ادمهایی که دلیل دوست داشتنشونو از دست میدی رد شو ... از بت هایی که برای خودت ساختی و ترک ترک شدن و دارن میریزن رد شو ... از حماقت های خودت از ترس ها از اشتباه های خودت ... از هرچیزی که میزنه تو ذوقت رد شو ... فقط برو ...

نوشته شده توسط نوشا در چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۶
|
حتی یک لحظه هم صبر نکن ... حتی یک لحظه هم بر نگرد ... برو فقط برو ... مثل خود زندگی باش ... برو فقط برو...

نوشته شده توسط نوشا در پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶
|
نشسته بودیم و بحث میکردیم ، دنبال راه درست زندگی کردن میگشتیم.آشفته بودیم و من نگران بودم راهش را پیدا نکنیم. تو مطمئن بودی یک راه خاص وجود ندارد وچنین چیزی احمقانه است و هرکس باید به راه خودش برود.
شروع کردیم به پرواز کردن توی یک آسمان آبی آبی . من بین شما پرواز میکردم و زیر پایمان هزار تا فواره ی بلند بود ... به من گفتی از داخل فواره ها رد شوم ... خیس و خنک میشدم ، کیف میکردم و جلو می امدم پر از جسارت و امنیت بودم .
فواره ها تمام شدند ... شما به من گفتید بقیه راه را باید تنها بروم ، دلیلش را نمیدانستم ... نمیخواستم تنها بروم ... حس می کردم زیر پایم خالی شده ... چیزی قبلا بود که من را بالا نگه داشته بود و پروازم میداد ... به من جسارت و امنیت میداد و دیگر نبود... تمام شده بود . ترسیده بودم که هر آن سقوط کنم و زمین بخورم . فواره ها تمام شده بود و زیر پایم فقط زمین خشک بود .گفتید برو ... باید بروی ... باید تنها بروی . مژده گفت نترس زمین نمی خوری .
لبخند میزد و میگفت نترس برو و من رفتم . رفتم و سعی کردم دیگر پشت سرم را نگاه نکنم. از بلندی پروازم کم شد ولی سعی میکردم ادامه بدهم ... چیزی ته دلم خالی بود ولی سعی میکردم به ان فکر نکنم. پرواز کردم ، جلو رفتم و به ترسم فکر نکردم. به تو هم فکر نکردم . اگر می ایستادم زیر پایم خالی تر میشد و زمین میخوردم و من سعی می کردم خسته نشوم ، زمین نخورم و خودم را بالا نگه دارم. میخواستم حتما از پس تنهایی پرواز کردن بر بیایم و به جایی که باید بروم و نمیدانستم کجاست برسم.
هر طور بود رفتم و رسیدم به یک باغ کوچک سر سبز ... نشستم روی یک درخت انار . که انار هایش حسابی رسیده بود . انقدر که شکافته بود و دانه های یاقوتی و سیاه آبدارش دهن آدم را آب می انداخت ! سه تا انار چیدم و دوباره پرواز کردم ... از باغ گذشتم و برگشتم سمت فواره ها که بیایم پیش شما و برایتان انار بیاورم .
رسیدم به فواره ها و به مژده انار ها را نشان دادم ... دست آورد تنهایی پرواز کردنم بود.خوشحال شد و من به خواب دیگری فرو رفتم ... . :)

نوشته شده توسط نوشا در چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
|
این هشتمین سالی است که به طور جدی ملتفتم که "اصلا نمیدانم" . نمیدانم اینجا از بالا ، از جایی بیرون از اینجا، از قبل طراحی شده یا نه.نمیدانم اینجا زمین بازی است یا آزمایشگاه است ؟ شاید فقط یک عالمه پیوند اتمی و تقسیم سلولی است که بینهایت بار تکرار شده و تا بینهایت رفته است! نمیدانم بیرون از این جا جایی کسی هست ؟ اگر هست و ممکن است ، پس حتما از خودمان است. نمیدانم ما فقط مغز هستیم و هورمون ؟ یا مغز هستیم و هورمون و دریچه ای به بیرون ؟ نمیدانم این قصه های خوب و بد و کسل کننده و هیجان انگیز ِ زندگی ها برنامه ریزی شده اند ؟ کسی تاس میریزد ؟ یا فقط ماییم و هزار جور آینه دور و برمان که هر چه رنگ و زنگ بفرستیم عاقبت به خودمان بر میگردد ؟این همه اثر حیرت آور پروانه ای اطرافمان به خاطر بازتاب این آینه ها با هم نیست ؟ این تقسیم سلولی و پیوند های اتمی چطور این همه آینه ی جادویی ساخته اند و سر راه ما به فاصله ی دور و نزدیک کاشته اند ؟ واقعا جادویی است یا چون نمی توانیم ابعاد آنرا درک کنیم به نظر جادویی میرسد ؟ باید سر از اسمان پر ستاره ی بالای سرمان در بیاوریم یا دنبال راه حلی برای درست زندگی کردن در کنار هم باشیم ؟ این همه عشق که به هم داریم برای ادامه ی زندگی اجتماعی است یا حرف دیگری هم برای گفتن دارد ؟ چند میلی لیتر عشق در خون ادم باشد لازم و کافی است ؟! چند گیگابایت خاطره در کجای حافظه ی ادم باشد کافی است ؟ در ناخوداگاه ادم چه جور اطلاعاتی برود بهتر است ؟! اگر زندگی ما ، فقط یک کره است که شکل گسترده ندارد و از هر طرف بروی به خودت میرسی ، اگر یک هزار پیچ تو در تو است که اول و اخر ندارد و دستمان به جایی بند نیست، اگر تنها چیزی که واقعا داریم خود همین حالا است ...
اگر زندگی فقط یک اینه است که همیشه و همه جا با ماست و معنی دیگری ندارد ، چرا دست به کار گردگیری آینه ی مان نشویم ؟ چرا بیشتر هوای هم را نداشته باشیم ؟ چرا دنیا را به جای بهتری برای زندگی هم تبدیل نکنیم ؟ چرا هر چه از خواص دنیا یاد میگیریم به هم یاد ندهیم تا راحت تر زندگی کنیم ؟ تا روزی که پروانه ای جایی بال بزند و اینه ی ما بیفتد ، هزار تکه شود و ما را در باز تاب بینهایت داستان غرق کند ...
نمیدانم ... نمیدانم چطور است و چرا ما چه کار هایی نمیکنیم ؟!

نوشته شده توسط نوشا در پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۶
|
اگر راست میگوییم ، هر روز متولد شویم و هر شب به پایان برسیم.باکمان نباشد که دیروز چه شد و فردا میخواهد چه بشود. اگر راست میگوییم یک کمی خودمان را به جای چهارچوب بندی های دنیا دوست داشته باشیم.

نوشته شده توسط نوشا در یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۶
|
امروز اولين روز از سال ١٣٩٦ است.
-فراموش كن!
-چي رو؟
-يادم نيست ...

نوشته شده توسط نوشا در سه شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۶
|
آدم از چيز هايي كه ميخواهد فراموششان كند نبايد بنويسد ، نبايد هزار بار مرورشان كند ، نبايد خيال جديد برايشان ببافد، نبايد به فكر برگرداندن چيزي به حالت قبلش باشد. نبايد بگذارد خاطره ها سرك بكشند . به پيچك هايي كه با هزار زحمت قطعشان كرده نبايد مجال سبز شدن بدهد.كولي ها نبايد به جايي دل ببندند . نبايد منتظر بمانند . كولي فقط بايد برود. بشنود و باور نكند. حتي روي چيز هايي كه ميبيند هيچ وقت حساب نكند . كولي بايد فراموش كند.بايد ببخشد . اشكهايش را يك جا جمع كند تا يادش بماند دلتنگي چقدر خرج دارد . چشم هايش را بندد و زود تر از زندگي بپرد .

نوشته شده توسط نوشا در یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۵
|
تو اگر نباشی کی به من زویا پیرزاد هدیه بدهد و اولش بنویسد" برای شیرین ترینم" ؟ کی اول هر هفته برایم متنهای قشنگ و مهربان بفرستد ؟ کی وقتی به دیدنش میروم محکم بغلم بزند و برایم آهنگ شاد بگذارد؟ وقتی که دلم از بازی دنیا میگرد و سردرگم میشوم از کی بپرسم حالا قانون بازی کدام است ؟ من هدیه برای کی کاکتوس و کتاب ببرم ؟کی به جز تو انقدر افتاده و مهربان است ؟ من برای حرف زدن با کی لبخوانی تمرین کنم ؟ تو که نباشی کی روز اول آذر برایم پیام تولدت مبارک میفرستد ؟کی یادم بیاورد دنیا جای خوبیست ، خدا هست ، مهربان هست ، آدم خوبی باشیم ، زندگی با ارزش است ، سلامتی مهم است ، ساده ترین چیز های روزمرگی نعمتهای بزرگی هستند ؟ تو که نباشی من به کی 2 تا سکه بدهم و رویایش را بخرم؟
رویای کی به جز تو این است که درباغ دانایی با معشوقش برقصد ؟ مگر قرار نبودیک صبح زمستاتی بزنیم به مسجد نصیر ؟! آخر وادارم کردی آبغوره بگیرم ؟ خودت رفتی با معشوقت برقصی ؟!
21 روز پیش برایم نوشتی :
Farahbod:
درود بر نورچشم!
روز به نیکی و قدردان عمر!
"بی عوض دانی چه باشد در جهان؟/عمر باشد عمر،قدرآن بدان"
این هفته،کامیاب!
من چمیدانستم این آخرین حرف تو به من میشود ؟! چرا گذاشتم تمام امتحان های مسخره ام که تمام شد یعنی امشب به تو سر بزنم ؟ چمیدانستم یکساعت قبل از آخرین امتحانم میفهمم رفتی ؟ چمیدانستم چند دقیقه قبل از آخرین امتحانم میبینم درخانه ی مادر لیدا غرق پارچه های مشکی است که رویشان نوشته "جواد عزیزمان .... " ، "جواد فرحبد ..." . زندگی است ... مگر صبر میکند تا اخرین امتحانت را بدهی ؟ برمیدارد و میبرد !
حواسم را جمع میکنم ... باید به لیدا سر بزنم ، باید با هم برویم همه جا ... با لیدای جانت ! باید به همه سر بزنم ... حال همه را بپرسم ... باید همه باور کنند دنیای خیلی هم جای خوب و امنی است اگر هوای همدیگر را داشته باشیم ...

نوشته شده توسط نوشا در شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵
|
انوقتها یک پراید سفید داشتیم.تو اسمش را گذاشته بودی خسرو .سیاوش قمیشی و ستار و چند تا اهنگ خارجی بود که توی ماشین بیشتر از همه گوش میدادیم .انگلیسی تو بد بود و از من میپرسیدی فلان جای فلان اهنگ یعنی چی؟ بعد ذوق میکردی که بلدم.من 13 سالم بود.تو 22 سال.
امده بودی دنبالم که از کلاس زبان برگردم .گردنبند سنگ ریز رنگارنگی که میترا قبل از رفتنش بهم هدیه داده بود انداخته بودم گردنم.چند روز بودمن و تو باهام دعوا داشتیم.موبایلم را برداشته بودی پسش نمیدادی.تازه فهمیده بودی دختری که دوستش داشتی اصلا کسی که فکر میکردی نیست .دانشگاهت را ول کرده بودی.ویزا نشده بودی.نمیدانستی چکار کنی و گند زده بودی به سر تا پای خودت ،به سر تا پای همه چیز.اصلا درموردش حرف نزنیم و یادمان نیاید خیلی بهتر است.
ان روز پشت سر هم توی ماشین سیگار میکشیدی و من حسابی غر زدم.سر پل معالی اباد که رسیدیم گفتم پسش بده وگرنه به بابا میگم .ندادی. گفتم پسش بده وگرنه پیاده میشوم.گفتی هرکاری میخواهی بکن. سربرگرداندی دیدی دارم پیاده میشوم .میخواستم از تو لجباز تر باشم.چنگ انداختی که بنشانیم توی ماشین . داد زدی بیا بشین بهت میدمش دیوانه ! چراغ سبز شد . ماشین ها بوق زدند.نشستم توی ماشین .دیدم گردنبند نازنینم پاره شده و دور و برم توی ماشین همه جا سنگ ریزه های رنگی ریخته. از دستت خسته شده بودم .زدم زیر گریه.گفتم گردنبندی که میترا بهم داده بود! پاره اش کردی! تو چرا انقدر بدی؟! کاش اصلا داداش نداشتم!
ولی هر از گاهی اصرار داشتی من بفهمم یک جای دنیایت میلنگد وگرنه داداش بهتری بودی مثلا یک روز چشمم افتاد به شعر فروغی که زده بودم به دیوار اتاقم دیدم با دست خطت که انوقتها خیلی مسخره اش میکردم ولی الان میفهمم که اصلا هم بد نیست نوشته بودی" ترک عادت های بد انگیزه های خوب میخواد!-دوستت دارم عزیزی-داداش". یکبار تمام خانه را زیر و رو کردم دنبال کتاب عقاید یک دلقک و بادبادک بازم میگشتم اخر کار زیر تخت تو پیدایشان کردم گفتی، باز هم بهم کتاب بده، دادم ولی نخواندی.
اخر شب امدی در اتاقم را زدی گفتی ببخشید عزیزی،جمعش کردم و یک پاکت سیگار بهم دادی. یک پاکت سیگار پر از سنگ ریزه های رنگی...
حالا بلدی فرانسه حرف بزنی رفتی دنبال کاری که دلت میخواست بکنی و راه برای خودت باز میکنی. به من قول دادی به زودی با هم میرویم دوسردولف! اصلا هم مثل انوقتها به سرت نمیزند که بکشی زیر زندگانی. ولی جدا از همه چیز به نظر من تو هنوز و تا همیشه درون مایه خوش و خل بودنت را داری...حالا هرچقدر که مامان میخواهد به قربانت برود!

نوشته شده توسط نوشا در شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۵
|
خب 22 سالش گذشت !
با ما تو هنوز درنبردی ... :)
پ ن : هر روز که شب میشود دور و برم میشود پر از تکه تکه کاغذ . هی فکر میکنم هی مینویسم که مرتب فکر کنم چون اگر ننویسم اوضاع وخیم تر میشود ... هی جمع بندی میکنم و میریزم دور . عادت کردم به حرفهای خودم گوش کنم و بریزمشان دور .نمیدانم من چرا هر چند وقت یکبار، هر چند سال یکبار ،هر چند ماه یکبار پشت سوال های تکراری گیر میافتم. نمیدانم چرا بقیه ملت هیج وقت پشت هیچ سوالی گیر نمی افتند.

نوشته شده توسط نوشا در چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵
|
_ انسان را در رنج آفریدیم !
_ اگر مردمی دانا بودند میدانستند که دنیا جز بازیچه ای نیست !
دنیا جز بازیچه ای نیست ...
ما برای این بازی سخت طراحی شدیم ، قابلیت هامونو خودمون باید پیدا کنیم ، عمده ی قوانینشم تو شعورمون به صورت default هست فقط باید بهش مراجعه کنیم .چون مجهز به عقل شدیم و قرار بر این هست که افریننده ی حکیم و مهربانی داشته باشیم پس به احتمال قوی درگیر یه بازی فکری هستیم ولی با توجه به رخداد های فوق خرکی احتمالا این بازی داره با تاس جلو میره!
پ ن : زمین بازی قشنگی داریم ... نه؟

نوشته شده توسط نوشا در یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵
|
سر آدم میتواند خیلی شلوغ باشد ، میتواند یک مدتی خیلی شلوغ باشد . ولی چه مدت دیگر؟! چقدر شلوغ؟ انوقتها هم خیلی شلوغ بود ولی چطور آن همه وقت داشتیم؟! آدم میتواند حرفهایش یادش برود یا پسشان بگیرد. نظر آدم میتواند عوض بشود . خود آدم هم میتواند عوض بشود . ولی انکار که نمیتواند بکند. یا یکجوری نمیتواند رفتار کند که انگار گذشته اش مال خودش نیست . به من چه که تو الان برایت مهم نیست. برای من هنوز مهم است. حرفت را میخواهی پس بگیری بگیر . ولی نمیتوانی انکار کنی که حرف زده ای . حرفی که قرار بود اختلاف نظر بین ما را توجیه کند. اختلاف نظری که در دنیا را داشت به روی من باز میکرد تبدیلم کرد به یک دخترک دلتنگ.من این همه مدت گیر یک نصفه ی مصرع بودم .نصف مصرع را که 2 کلمه بود خواندی گفتی 5 سال دیگر بقیه اش را برایم میگویی. برایم هیچ کاری نداشت که پیدایش کنم .ولی سر قولم ماندم. باور کردم . صبر کردم . بزرگ شدم . و اتفاقا کم کم منظورت را هم فهمیدم. ولی میخواستم از خودت بشنوم .سالش که رسید با اشتیاق برایت نوشتم که منتظرم. جواب دادی به زودی.سه ماه گذشت . من نمیخواستم آن ماجرا را تفسیر کنی ، توجیه کنی ، اصلا دنبال این نبودم که درمورد خوبی و بدی و درستی و غلطی حرف بزنیم و نتیجه بگیریم.اصلا دیگر هیچ شکایتی از تو نداشتم. فقط میخواستم بقیه مصرع را بخوانی همین. خب نخواندی ننوشتی .صبرم تمام شد گفتم جواب دادنت میتوانست خوشحالم کند. جواب ندادنت ناراحتم نکرد فقط چیز هایی را که باید از این قصه یاد میگرفتم کامل تر کرد.نگذاشتم حرف بزنی و قضیه را جمع کردم. اتفاقا شعر را هم در یک چشم بهم زدنی پیدا کردم .خیال کردم با قضیه برای همیشه کنار آمدم.خب واقعا کنار هم امدم.
ولی چه میدانستم بعد ها باز هم به فکر می افتم؟! چه میدانستم هر قولی که از کسی میگرم و طرف قولش یادش میرود یادم به تو می افتد ؟! نمی دانستم بعد ها به این شک می افتم که شاید باید بیشتر صبر میکردم .شاید واقعا سرت شلوغ بود .شاید میخواستی فکر هایت را مرتب کنی. شاید میخواستی سر فرصت با هم حرف بزنیم. شاید اگر صبر میکردم تو جواب میدادی.انوقت اعتماد من به دنیایی که خودت دریچه هایش را روی من باز کردی جلب میشد و من الان توی یک دنیای قابل اعتمادتر بودم .آنوقت اگر کسی به قولش عمل نمیکرد برایم مهم نبود میگذاشتم به پای کم و زیاد آدمها و بالا و پایین زندگی چون مهمترین قولی که تا امروز از کسی گرفته بودم یعنی قراری که ما با هم گذاشتیم بی اهمیت نشده بود. ولی هنوز هم که دیر نشده.برای تو که کاری ندارد؟ دارد؟ میخواهی یک جمله بنویسی
" گر می نخوری طعنه مزن مستان را" و send کنی to nooshin.
حتما میدانی این چیز ها ربطی به چیز های دیگر ندارد من بخاطر همه ی چیز های خوب گذشته و حال و اینده که هر ربطی به تو پیدا میکند از تو متشکرم و خیلی هم دوستشان دارم. مثل همین خودنویسی که خشک شده که میخواهم بدهم جوهرش کنند.خوشبختانه نه دیگر یاد تو به اینجا می افتد نه من دیگر آن جسارت را دارم که تلفن را بردارم و به تو زنگ بزنم.قرار هم نیست که همدیگر را حالا حالا ها ببینیم. و بدینگونه هر دو باور میکنیم که من کنار امده ام.خب کنار هم آمده ام.
پ ن : این متن خطاب به یکی از اعضای عزیز خانواده ام است .

نوشته شده توسط نوشا در یکشنبه ۷ آذر ۱۳۹۵
|