وقتی حسابی سرم گرم است ، گرم نوشتن OS جدید برای خودم ، برای زندگیم ، برای روز هایم؛ وقتی وسط سفر هستم یا چند دقیقه از آخر فیلمی که حسابی توی بحرش بودم میگذرد، وقتی به خودم می آیم و میبینم غرق کتاب توی دستم هستم ، بعد از شنا یا پینگ پنگ ، توی راه برگشت از کوه ، وقتی دستم از رنگ کردن نقاشیم خسته میشود ، بعد از بازی با بردیا یا حل کردن مسئله های ریاضی و علوم نیما ، بعد از یه گپ طولانی با رفیقی یا خواهر و برادری ، وقتی برای هزارم برنامه ام را run میکنم که ببینم حالا چطور است ؟ یادم می آید که خیلی وقت است به فکر شما نبوده ام .شانه می اندازم بالا به خودم لبخند میزنم و تمام میشود.از ترس دور تر شدن از شماست که همان موقع تلفنم را برنمیدارم که به شما زنگ بزنم.