رویای کی به جز تو این است که درباغ دانایی با معشوقش برقصد ؟ مگر قرار نبودیک صبح زمستاتی بزنیم به مسجد نصیر ؟! آخر وادارم کردی آبغوره بگیرم ؟ خودت رفتی با معشوقت برقصی ؟!
21 روز پیش برایم نوشتی :
Farahbod:
درود بر نورچشم!
روز به نیکی و قدردان عمر!
"بی عوض دانی چه باشد در جهان؟/عمر باشد عمر،قدرآن بدان"
این هفته،کامیاب!
من چمیدانستم این آخرین حرف تو به من میشود ؟! چرا گذاشتم تمام امتحان های مسخره ام که تمام شد یعنی امشب به تو سر بزنم ؟ چمیدانستم یکساعت قبل از آخرین امتحانم میفهمم رفتی ؟ چمیدانستم چند دقیقه قبل از آخرین امتحانم میبینم درخانه ی مادر لیدا غرق پارچه های مشکی است که رویشان نوشته "جواد عزیزمان .... " ، "جواد فرحبد ..." . زندگی است ... مگر صبر میکند تا اخرین امتحانت را بدهی ؟ برمیدارد و میبرد !
حواسم را جمع میکنم ... باید به لیدا سر بزنم ، باید با هم برویم همه جا ... با لیدای جانت ! باید به همه سر بزنم ... حال همه را بپرسم ... باید همه باور کنند دنیای خیلی هم جای خوب و امنی است اگر هوای همدیگر را داشته باشیم ...