باور میکنید آن چهار شنبه ی سال آینده که میخواستم یک سر هم بزنم به استرالیا ، چهار شنبه ی همین هفته ی امسال است ! آن خوابی بود که دیدم _ همان که با مژده و رضا پرواز میکردم و بعد تنها شدم و پروازم سخت شد ولی به بال زدنم به هر سختی بود ادامه دادم تا به یک باغ رسیدم و انار چیدم و برای مژده بردم _ امروز به خودم آمدم و دیدم دارم برای مژده یک گردنبند انار میبرم! انارش را خودم چیده ام از باغ ارم ...! از عطر ها و آهنگ ها و نقش ها و همین هوای لعنتی که دور سرم راه افتاده اند چه بگویم ؟! از کمرنگ شدن آدمها و اتفاق های این 7 سال چطور بگویم ؟ انگار این 7 سال فقط خواب آشفته بود،انگار میخواهند فردایم را بزنند به سر دلتنگی هایی که همه ی پر هایم را ریخت ... انگار قرار است آن نوشای 16 ساله ی منتظری که آن قدر در من بی قراری کرد تا به خواب رفت بیدار شود و حالش خوب شده باشد. انگار سیاره ام آماده میشود که به مدارش برگردد...
اما نه به اینجا ختم نمیشود... ترس هم هست ... اگر رفتم و هیچ کدام از اینها آنجا جریان نداشت چه ؟ اگر آن عشق و اعتماد بر نگشت و فقط دلتنگی و سوال تازه شد ... یعنی باز هم قرار است پر هایم بریزد ؟ باز هم جوانه هایی که به هزار زحمت سبزشان کردم خشک میشوند ؟ از خودم در نمی آورم ... آخرین تلاشم برای زنده کردن قولمان برای زنده کردن اعتمادم به دنیا شکست خورد واقعا شکست خورد واقعا سر قولش نیامد، و من ناگزیر به جست و جوی چیز های دیگری رفتم.
نه این بار ریشه ی جوانه هایم در دستهای خودم است ، این بار به احترام ماده گرگ درونم نگهبان مقتدر قلمرو خودم خواهم بود ... با هر گذشته ای و هر آینده ای من پای خودم و تک تک لحظات زندگیم ایستاده ام.
فقط این ها نیست ... شور سفر به یکی از دورترین و قشنگترین سر زمین های دنیا هم با من است،دیدن ادمهای تازه،محیط تازه،فرهنگ تازه ، طبیعت ناب و پیدا کردن تکه هایی از خودم.
مثل دختر بچه ای هستم که به شهر بازی امده ،توی صف بشقاب پرنده ایستاده ،بلیطش توی دست عرق کرده اش مچاله شده ، هر بار که یک پله بالا میرود و به نوبتش نزدیک تر میشود ،موج دلهره به رگهایش می کوبد.