نمیدانم چطور بنویسم ... نمیدانم کدام در را باز کنم که واژه های توی سرم به صف خارج شوند . نمیدانم چطور از سفری که همین فردا ، 2 مهر ، آغاز میشود بگویم. نمیدانم چطور از به هیجان آمدنم برایتان بگویم وقتی که از چند ماه پیش قطعه های نوستالژیک یک پازل فراموش شده با جادوی عجیبی همه جا سر راهم سبز میشوند .همین قطعه های یی که هر روز که به سفرم نزدیک تر میشوم تعدادشان بیشتر میشود. انگار دنیا با لبخند شیطنت آمیز معنی داری به من چشمک میزند و می گوید بیا ، با ما تو هنوز در نبردی ! باور میکنید؟ دارم به دیدن مژده و رضایم میروم . به دیدن همان ها که پروازم دادند. به دیدن رضا که دنیا را دانسته و ندانسته برایم ساخت و ویران کرد.رفت و من خودم ساختم.

باور میکنید آن چهار شنبه ی سال آینده که میخواستم یک سر هم بزنم به استرالیا ، چهار شنبه ی همین هفته ی امسال است ! آن خوابی بود که دیدم _ همان که با مژده و رضا پرواز میکردم و بعد تنها شدم و پروازم سخت شد ولی به بال زدنم به هر سختی بود ادامه دادم تا به یک باغ رسیدم و انار چیدم و برای مژده بردم _ امروز به خودم آمدم و دیدم دارم برای مژده یک گردنبند انار میبرم! انارش را خودم چیده ام از باغ ارم ...! از عطر ها و آهنگ ها و نقش ها و همین هوای لعنتی که دور سرم راه افتاده اند چه بگویم ؟! از کمرنگ شدن آدمها و اتفاق های این 7 سال چطور بگویم ؟ انگار این 7 سال فقط خواب آشفته بود،انگار میخواهند فردایم را بزنند به سر دلتنگی هایی که همه ی پر هایم را ریخت ... انگار قرار است آن نوشای 16 ساله ی منتظری که آن قدر در من بی قراری کرد تا به خواب رفت بیدار شود و حالش خوب شده باشد. انگار سیاره ام آماده میشود که به مدارش برگردد...

اما نه به اینجا ختم نمیشود... ترس هم هست ... اگر رفتم و هیچ کدام از اینها آنجا جریان نداشت چه ؟ اگر آن عشق و اعتماد بر نگشت و فقط دلتنگی و سوال تازه شد ... یعنی باز هم قرار است پر هایم بریزد ؟ باز هم جوانه هایی که به هزار زحمت سبزشان کردم خشک میشوند ؟ از خودم در نمی آورم ... آخرین تلاشم برای زنده کردن قولمان برای زنده کردن اعتمادم به دنیا  شکست خورد واقعا شکست خورد واقعا سر قولش نیامد، و من ناگزیر به جست و جوی چیز های دیگری رفتم.

نه این بار ریشه ی جوانه هایم در دستهای خودم است ، این بار به احترام ماده گرگ درونم نگهبان مقتدر قلمرو خودم خواهم بود ... با هر گذشته ای و هر آینده ای من پای خودم و تک تک لحظات زندگیم ایستاده ام.

فقط این ها نیست ... شور سفر به یکی از دورترین و قشنگترین سر زمین های دنیا هم با من است،دیدن ادمهای تازه،محیط تازه،فرهنگ تازه ، طبیعت ناب و پیدا کردن تکه هایی از خودم.

مثل دختر بچه ای هستم که به شهر بازی امده ،توی صف بشقاب پرنده ایستاده ،بلیطش توی دست عرق کرده اش مچاله شده ، هر بار که یک پله بالا میرود و به نوبتش نزدیک تر میشود ،موج دلهره به رگهایش می کوبد.

نوشته شده توسط نوشا در یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷ |