سر آدم میتواند خیلی شلوغ باشد ، میتواند یک مدتی خیلی شلوغ باشد . ولی چه مدت دیگر؟! چقدر شلوغ؟ انوقتها هم خیلی شلوغ بود ولی چطور آن همه وقت داشتیم؟! آدم میتواند حرفهایش یادش برود یا پسشان بگیرد. نظر آدم میتواند عوض بشود . خود آدم هم میتواند عوض بشود . ولی انکار که نمیتواند بکند. یا یکجوری نمیتواند رفتار کند که انگار گذشته اش مال خودش نیست . به من چه که تو الان برایت مهم نیست. برای من هنوز مهم است. حرفت را میخواهی پس بگیری بگیر . ولی نمیتوانی انکار کنی که حرف زده ای . حرفی که قرار بود اختلاف نظر بین ما را توجیه کند. اختلاف نظری که در دنیا را داشت به روی من باز میکرد تبدیلم کرد به یک دخترک دلتنگ.من این همه مدت گیر یک نصفه ی مصرع بودم .نصف مصرع را که 2 کلمه بود خواندی گفتی 5 سال دیگر بقیه اش را برایم میگویی. برایم هیچ کاری نداشت که پیدایش کنم .ولی سر قولم ماندم. باور کردم . صبر کردم . بزرگ شدم . و اتفاقا کم کم منظورت را هم فهمیدم. ولی میخواستم از خودت بشنوم .سالش که رسید با اشتیاق برایت نوشتم که منتظرم. جواب دادی به زودی.سه ماه گذشت . من نمیخواستم آن ماجرا را تفسیر کنی ، توجیه کنی ، اصلا دنبال این نبودم که درمورد خوبی و بدی و درستی و غلطی حرف بزنیم و نتیجه بگیریم.اصلا دیگر هیچ شکایتی از تو نداشتم. فقط میخواستم بقیه مصرع را بخوانی همین. خب نخواندی ننوشتی .صبرم تمام شد گفتم جواب دادنت میتوانست خوشحالم کند. جواب ندادنت ناراحتم نکرد فقط چیز هایی را که باید از این قصه یاد میگرفتم کامل تر کرد.نگذاشتم حرف بزنی و قضیه را جمع کردم. اتفاقا شعر را هم در یک چشم بهم زدنی پیدا کردم .خیال کردم با قضیه برای همیشه کنار آمدم.خب واقعا کنار هم امدم.
ولی چه میدانستم بعد ها باز هم به فکر می افتم؟! چه میدانستم هر قولی که از کسی میگرم و طرف قولش یادش میرود یادم به تو می افتد ؟! نمی دانستم بعد ها به این شک می افتم که شاید باید بیشتر صبر میکردم .شاید واقعا سرت شلوغ بود .شاید میخواستی فکر هایت را مرتب کنی. شاید میخواستی سر فرصت با هم حرف بزنیم. شاید اگر صبر میکردم تو جواب میدادی.انوقت اعتماد من به دنیایی که خودت دریچه هایش را روی من باز کردی جلب میشد و من الان توی یک دنیای قابل اعتمادتر بودم .آنوقت اگر کسی به قولش عمل نمیکرد برایم مهم نبود میگذاشتم به پای کم و زیاد آدمها و بالا و پایین زندگی چون مهمترین قولی که تا امروز از کسی گرفته بودم یعنی قراری که ما با هم گذاشتیم بی اهمیت نشده بود. ولی هنوز هم که دیر نشده.برای تو که کاری ندارد؟ دارد؟ میخواهی یک جمله بنویسی
" گر می نخوری طعنه مزن مستان را" و send کنی to nooshin.
حتما میدانی این چیز ها ربطی به چیز های دیگر ندارد من بخاطر همه ی چیز های خوب گذشته و حال و اینده که هر ربطی به تو پیدا میکند از تو متشکرم و خیلی هم دوستشان دارم. مثل همین خودنویسی که خشک شده که میخواهم بدهم جوهرش کنند.خوشبختانه نه دیگر یاد تو به اینجا می افتد نه من دیگر آن جسارت را دارم که تلفن را بردارم و به تو زنگ بزنم.قرار هم نیست که همدیگر را حالا حالا ها ببینیم. و بدینگونه هر دو باور میکنیم که من کنار امده ام.خب کنار هم آمده ام.
پ ن : این متن خطاب به یکی از اعضای عزیز خانواده ام است .

نوشته شده توسط نوشا در یکشنبه ۷ آذر ۱۳۹۵
|