انوقتها یک پراید سفید داشتیم.تو اسمش را گذاشته بودی خسرو .سیاوش قمیشی و ستار و چند تا اهنگ خارجی بود که توی ماشین بیشتر  از همه گوش میدادیم .انگلیسی تو بد بود و از من میپرسیدی فلان جای فلان اهنگ یعنی چی؟ بعد ذوق میکردی که بلدم.من 13 سالم بود.تو 22 سال.

امده بودی دنبالم که از کلاس زبان برگردم .گردنبند سنگ ریز رنگارنگی که میترا قبل از رفتنش بهم هدیه داده بود انداخته بودم گردنم.چند روز بودمن و تو باهام دعوا داشتیم.موبایلم را برداشته بودی پسش نمیدادی.تازه فهمیده بودی دختری که دوستش داشتی اصلا کسی که فکر میکردی نیست .دانشگاهت را ول کرده بودی.ویزا نشده بودی.نمیدانستی چکار کنی و گند زده بودی به سر تا پای خودت ،به سر تا پای همه چیز.اصلا درموردش حرف نزنیم و یادمان نیاید خیلی بهتر است.

ان روز پشت سر هم توی ماشین سیگار میکشیدی و من حسابی غر زدم.سر پل معالی اباد که رسیدیم گفتم پسش بده وگرنه به بابا میگم .ندادی. گفتم  پسش بده وگرنه پیاده میشوم.گفتی هرکاری میخواهی بکن. سربرگرداندی دیدی دارم پیاده میشوم .میخواستم از تو لجباز تر باشم.چنگ انداختی که بنشانیم توی ماشین . داد زدی بیا بشین بهت میدمش دیوانه ! چراغ سبز شد . ماشین ها بوق زدند.نشستم توی ماشین .دیدم گردنبند نازنینم پاره شده و دور و برم توی ماشین همه جا سنگ ریزه های رنگی ریخته. از دستت خسته شده بودم .زدم زیر گریه.گفتم گردنبندی که میترا بهم داده بود! پاره اش کردی! تو چرا انقدر بدی؟! کاش اصلا داداش نداشتم!

ولی هر از گاهی اصرار داشتی من بفهمم یک جای دنیایت میلنگد وگرنه داداش بهتری بودی مثلا یک روز چشمم افتاد  به شعر فروغی که زده بودم به دیوار اتاقم دیدم با دست خطت که انوقتها خیلی مسخره اش میکردم ولی الان میفهمم که اصلا هم بد نیست نوشته بودی" ترک عادت های بد انگیزه های خوب میخواد!-دوستت دارم عزیزی-داداش". یکبار تمام خانه را زیر و رو کردم دنبال کتاب عقاید یک دلقک و بادبادک بازم میگشتم اخر کار زیر تخت تو پیدایشان کردم گفتی، باز هم بهم کتاب بده، دادم ولی نخواندی.

اخر شب امدی در اتاقم را زدی گفتی ببخشید عزیزی،جمعش کردم و یک پاکت سیگار بهم دادی. یک پاکت سیگار پر از سنگ ریزه های رنگی...

حالا بلدی فرانسه حرف بزنی رفتی دنبال کاری که دلت میخواست بکنی و راه برای خودت باز میکنی. به من قول دادی به زودی  با هم میرویم دوسردولف! اصلا هم مثل انوقتها به سرت نمیزند که بکشی زیر زندگانی. ولی جدا از همه چیز به نظر من تو هنوز و تا همیشه درون مایه خوش و خل بودنت را داری...حالا هرچقدر که مامان میخواهد به قربانت برود!

نوشته شده توسط نوشا در شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۵ |