شاید یک روز آمدم و داستان قلمه ای را که از یک گیاه بزرگ کنده شد و در یک لیوان آب رفت به امید اینکه برای خودش یک گیاه مستقل و واقعی باشد برایتان گفتم. شاید هم نگفتم.
شاید قصه ی قطره ی شب را به فارسی برگرداندم و نقاشی هایم را نشانتان دادم. شاید هم ندادم.
شاید یک روز برگردم به نوشته های شخصی ام در این سالها و تکه تکه داستان کوتاه برایتان آوردم. شاید هم نیاوردم.
شاید از سفر هایم گفتم و عکسهایم را نشانتان دادم. شاید هم نگفتم و ندادم.
شاید قصه ی اینکه یاد گرفتم از تنهایی نترسم و برعکس با آن چشم در چشم همبازی شوم را نوشتم. شاید هم ننوشتم.
چون حسابی با تنهایی خودم سرخوشم و نمیخواهم مزاحم تنهایی شما بشوم.
ولی شاید هم من یک آدم لوس بی معنی باشم. آدمی که امروز با خیال راحت میگوید دیگر از تنها ماندن نمیترسد چون حالا بزرگ شده و میداند اگرچه بیشتر اوقات تنهاست ولی آدم های امن و عزیزی در این دنیا هستند که دوستش دارند. هر چند دور دور دور دور دور.