-یه چیز تو دستته...  . انگار جعبست آره....؟چی توش داری؟    eee...چه کار میکنی؟ bingo! می خواستی تو این خلوت چالش کنی؟...نگو نه!چه احمقی!نمی دونی ممکنه از یه جایی بارون بیاد و درست بریزه همین جا!بعد جعبت سبز شه و تبدیل شه به درخت؟حالا چی هست این جعبه که انقدر مراقبی باز نشه؟!اگه درست حدس زدم نصفشو می دی به من؟

*آره ...بیا بیا...اصلا همشو میدم به تو...حدس چه چیز مسخره ایه دیگه؟نه؟همشو میدم.

_ساکت بودی... .در عوض چیزی به تو بدهکار نمی شم؟

*چرا...یه تکه هیچ.

_سرکارم؟!

*بی خیال...بیا واسه تو.از همین حالا همش مال تو.

- eee...کجا رفت!بالاخره چیه این تو؟

 ... ""احتیاج""...!

رفت ...حالا دیگه احتیاج نداره!

نوشته شده توسط نوشا در شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ |
گاهی اوقات انگار بیست دقیقه تا یه چیز مونده...حتی اگه بیست دقیقه هم بگذره...بازم بیست دقیقه مونده...

طبق معمول روزهای تعطیل،صدای خوردن چنگال رو بشقاب های آرکروک از خواب بیدارم میکنه...همیشه دارن خاطره میگن و من تو هیچ کدوم از خاطره ها نیستم ... من اون وقتها نبودم! عین دود هل میخورم رو پشت بوم ،اخ چقدر آفتاب!

یه نخ سیگار رو از قوطی برنجی دراورده،یواشکی روشن میکنم تا خاطره ساز نشم.

خواب واقعا تجلی عقده هاست؟     

کاش بیست دقیقه دیگه از خوابی بیدار شم که بی عقدگی درش دیدم...

سیگار حالا تقریبا به دودی تبدیل شده که دیگه بر نمیگرده.

من چی؟به قبل از خواب بی عقدگی برمیگردم؟    

نوشته شده توسط نوشا در پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ |
گیج  ومنگ...متهوع از لبخند های تصنعی،از زور زدن مسخره واسه تحمل کلاس جغرافی.اگه روح من در حال ترک برداشتن باشه دیگه چه اهمیتی داره که یه نفر معنی احتکار رو ندونه...      

 

-نوشا فردا...              -نمیدونم.

-نوشا میشه....           -نمیدونم.  

-نوشین...          -نمیدونم!

 تنها یه چیز میدونم:نمی دونم.دسته ی چوبی میچرخه و من عین جنینی که همه چیز رو بفهمه و هیچی اونو نفهمه حلقه میشم رو سقف طبقه یکم.

لباس آبی روشنم تنم و موهام دست باد.

پرم بی حس تر از بیهوشی...کسی که به صدای پای خودش عادت کرده...نمی  دونه 1.618حتی تو سایش هم برقراره.خبر از سوء تغذیه تانزانیا و اضافه وزن  امریکا میده.مگه حنان نپرسید از درد ما چه خبر؟

چقدر خنکه توی بهار خواب!مردی اون طرف خیابون میخواد پاشو جلو تر از سایش بذاره...من به جاروی در دستم تکیه میدم کمی زمان میدم و لذت میخرم...

کسی که  صدای پای خودش رو نمیشنوه،از سایش نمی دونه...از آیین مهر،از نوشایی که داره تو سقف طبقه یکم  فرو میره،از این همه هیاهویی که گردا گرد من در زمان مدفون میشه...نمیدونه.خاک سقف طبقه ی یکم خودش رو به سینم چسبونده.یه وجب بالا تر و پایین تر از من...زندگی؟

داد میزنم: خیلی باحالین آقا.............................!سرش میچرخه.

نایی در و جودم برای دفاع از واقعیات احتمالی نیست.زینگ زینگ زنگ پست عقب افتاده ی مدرسه به صدا در میاد.

انگشت شست و اشاره دست راستم بهم میچسبه و با لبخند بالا میاد.صدای خندشو میتونم بشنوم.

سر می جنبونن و پاهارو جای سینه ی من می ذارن.

دست تکون میده و میره.

لازم نیست خاک رو از لباس آبی پاک کنم.من کویرم.آسمان.

نوشته شده توسط نوشا در چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ |