گاهی اوقات انگار بیست دقیقه تا یه چیز مونده...حتی اگه بیست دقیقه هم بگذره...بازم بیست دقیقه مونده...

طبق معمول روزهای تعطیل،صدای خوردن چنگال رو بشقاب های آرکروک از خواب بیدارم میکنه...همیشه دارن خاطره میگن و من تو هیچ کدوم از خاطره ها نیستم ... من اون وقتها نبودم! عین دود هل میخورم رو پشت بوم ،اخ چقدر آفتاب!

یه نخ سیگار رو از قوطی برنجی دراورده،یواشکی روشن میکنم تا خاطره ساز نشم.

خواب واقعا تجلی عقده هاست؟     

کاش بیست دقیقه دیگه از خوابی بیدار شم که بی عقدگی درش دیدم...

سیگار حالا تقریبا به دودی تبدیل شده که دیگه بر نمیگرده.

من چی؟به قبل از خواب بی عقدگی برمیگردم؟    

نوشته شده توسط نوشا در پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ |