-نوشا فردا... -نمیدونم.
-نوشا میشه.... -نمیدونم.
-نوشین... -نمیدونم!
تنها یه چیز میدونم:نمی دونم.دسته ی چوبی میچرخه و من عین جنینی که همه چیز رو بفهمه و هیچی اونو نفهمه حلقه میشم رو سقف طبقه یکم.
لباس آبی روشنم تنم و موهام دست باد.
پرم بی حس تر از بیهوشی...کسی که به صدای پای خودش عادت کرده...نمی دونه 1.618حتی تو سایش هم برقراره.خبر از سوء تغذیه تانزانیا و اضافه وزن امریکا میده.مگه حنان نپرسید از درد ما چه خبر؟
چقدر خنکه توی بهار خواب!مردی اون طرف خیابون میخواد پاشو جلو تر از سایش بذاره...من به جاروی در دستم تکیه میدم کمی زمان میدم و لذت میخرم...
کسی که صدای پای خودش رو نمیشنوه،از سایش نمی دونه...از آیین مهر،از نوشایی که داره تو سقف طبقه یکم فرو میره،از این همه هیاهویی که گردا گرد من در زمان مدفون میشه...نمیدونه.خاک سقف طبقه ی یکم خودش رو به سینم چسبونده.یه وجب بالا تر و پایین تر از من...زندگی؟
داد میزنم: خیلی باحالین آقا.............................!سرش میچرخه.
نایی در و جودم برای دفاع از واقعیات احتمالی نیست.زینگ زینگ زنگ پست عقب افتاده ی مدرسه به صدا در میاد.
انگشت شست و اشاره دست راستم بهم میچسبه و با لبخند بالا میاد.صدای خندشو میتونم بشنوم.
سر می جنبونن و پاهارو جای سینه ی من می ذارن.
دست تکون میده و میره.
لازم نیست خاک رو از لباس آبی پاک کنم.من کویرم.آسمان.