با کتابهایی از دوش آویزون،انگشتی که روی دیوار باغ های قصرالدشت سر می خوره،پاهایی که جوری نوبتی به زمین میان همچین که ندونن مقصد کجاست و زبانی که زمزمه کنان "تو فکر یک سقفه" و مغزی که چشم دوخته به دختری که میگفت:"از صدای در اتاق بدم میاد،اصلا نوستالژی بدی دارم".همراه میشم،میرم تا ته درختها و باغها،تا اونجا که دیوار های پرچین دار تموم می شه و می رسم به چراغ و دود و بوق و فحش و اتوبوس.و میرم تا ته بوق و دود،روزی که از اینجا برم حتما دلم برای نهالستان ها تنگ میشه.می گذرم از گلها از قرمز ها و بنفشه ها میمون ها و افریقایی ها...تا میرسم به حنا.میگم "روزی که به دنیا نیامده بودیم همه به زبان گلها سخن می گفتیم ،نمی گفتیم ؟یا این ماهی ها...؟نمیدانم من انسانم می گویند از نسیانم."
بعد از آخر نهالستان یک سفالستان کاشته اند که من به تمام زندگی سفالگر سفالینه هایش حسرت دارم...

نوشته شده توسط نوشا در یکشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۰
|
می خواد بره...فکر کرده،رادیکالای اونجا منفی زیرش نمی آد...
فکر کرده،میزان آناکروسیس اونجا با سکوت سیاه شروع نمیشه...
فکر میکنه واسه گلهای اونجا میشه مرد...
به نظرش اونجا هر کسی میدونه مونالیزا یعنی آمون الیزا...
بذار بره...

نوشته شده توسط نوشا در سه شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۰
|
چه بیزارم از این قفس استخوانی...می خواهم بدوم،تا بی نهایت بدوم.میخواهم بنشینم تا بازگشت ازل بنشینم. سکوت کنم تا ابد سکوت...فریاد کنم تا پس قاف فریاد کنم.می خواهم بروم،بروم تا "هیچ".من چه بیزارم از این قفس استخوانی...من میخواهم اما...
(و اگر با آزاد شدنم فاجعه هنگامه کرد؟)...آزادم و پر میزنم....(آزاد،پر؟)به شهر ارم.به ارم،به ارم،به هیچ... .ارم؟ارم که در ناگهان عشق پدید آمدو در ناگهان تردید نا پدید آمد؟
...اسم من در بطن انسان،در نطفه ی آفرینش حکاکی شده است...
...
می خواستم دیوار تصاویر شیشه ای مقابل چشمانم را با دو دستم بشکنم.خود را کوباندم به دیوار.دیوار از سنگ بود نه شیشه،من شکستم نه دیوار.

نوشته شده توسط نوشا در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۰
|
نمیدانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟با دست های فرو افتاده و رخوت آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم،در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وا می گذارید،گاهی با دو انگشت میانی هر دو دستم نوازش کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است،و گاه که به خود می آیید با کف دست به پشتم بزنید آرام؟بی آنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه میکنم،چه مرگم است؟بی آنکه بپرسید من که ام،از کجا آمده ام،وچرا این قدر دل دل میزنم،مثل گنجشکی باران خورده؟...
پیکر فرهاد/عباس معروفی

نوشته شده توسط نوشا در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۰