با کتابهایی از دوش آویزون،انگشتی که روی دیوار باغ های قصرالدشت سر می خوره،پاهایی که جوری نوبتی به زمین میان همچین که ندونن مقصد کجاست و زبانی که زمزمه کنان "تو فکر یک سقفه" و مغزی که چشم دوخته به دختری که میگفت:"از صدای در اتاق بدم میاد،اصلا نوستالژی بدی دارم".همراه میشم،میرم تا ته درختها و باغها،تا اونجا که دیوار های پرچین دار تموم می شه و می رسم به چراغ و دود و بوق و فحش و اتوبوس.و میرم تا ته بوق و دود،روزی که از اینجا برم حتما دلم برای نهالستان ها تنگ میشه.می گذرم از گلها از قرمز ها و بنفشه ها میمون ها و افریقایی ها...تا میرسم به حنا.میگم "روزی که به دنیا نیامده بودیم همه به زبان گلها سخن می گفتیم ،نمی گفتیم ؟یا  این ماهی ها...؟نمیدانم من انسانم می گویند از نسیانم."

 

بعد از آخر نهالستان یک سفالستان کاشته اند که من به تمام زندگی سفالگر سفالینه هایش حسرت دارم...

نوشته شده توسط نوشا در یکشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۰ |