نمیدانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟با دست های فرو افتاده و رخوت آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم،در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وا می گذارید،گاهی با دو انگشت میانی هر دو دستم نوازش کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است،و گاه که به خود می آیید با کف دست به پشتم بزنید  آرام؟بی آنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه میکنم،چه مرگم است؟بی آنکه بپرسید من که ام،از کجا آمده ام،وچرا این قدر  دل دل میزنم،مثل گنجشکی باران خورده؟...

 

پیکر فرهاد/عباس معروفی

نوشته شده توسط نوشا در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۰