پرنده هاییکه به سوی غروب خورشید پرواز میکردند و هیچ وقت نمی رسیدند.
پرنده هایی که کم کم یاد گرفتند،آسمان از همان اول چهار خانه بود.
ویاد گرفتند جوری پرواز کنند که به قفس بر نخورند.
ویاد گرفتند که آن پرنده های آزاد اطراف قفس که با غرور و گاهی با عشوه پرواز میکنند،تصویری از آینده شان نیست،بلکه چیزیست
"چیزی شبیه به هیچ"
(الخمر)
کفر و عشق و مستی
بادبادک ها را به یک آسمان فرستادند.
یاد زیباترین شبهای سال که دیگه "دلش برای باغچه میسوزه"
...
و هق و هق و هق... .الهه کولیها شکست.کسی مومن نبود به گلیم ما.کتاب رو میچسبونم به سینم و با همه ی علامت سوالهای وجودم... .به صورتش نگاه میکنم و با جسارت با خستگی با خشم و ترحم بهش میگم... .
بلند میشم.می شینم .میبارم.از آینه می پرسم نام نجات دهنده ام را...آینه ساکت.هیچ در آینه هست... .راه می رم دست می کشم به موهام می پرسم:می بینی؟عزیزم ؟میبینی!البته که دوست دارم...البته که می خوامت...ولی آخه من باکرم.می دونی یعنی چی؟یعنی به قدر دنیا تنهام.ناراحتی واسه ما بده.نباید تو اذیت شی...باید قبل از اینکه درد واست معنی پیدا کنه تموم شی.ولی من "باکرم".می دونی یعنی چی؟یعنی یه بی نهایت تنهام.
ارم روح سورن نامزد صوفی رو"پشت بار کافه.پشت شیشه های گلخونه.پشت چرخ دستی.پشت باغ پاییز.پشت صدای ساز دهنی.پشت صوفی میبینه..."
سارای اولی :من تو خیابون ساز میزنم.فلوت.
من گفتم:کافه چی میشم.کافه کاج.
مژده گفت :من بلالی میشم.می خوام بلال بفروشم به رضا.
فرزانه آخری بود ، گفت پس من چی؟
گفتم یه حوله سفید تمیز و شیک بگیر دست کنار حوض پارک شهر بایست.اردک ها که بیرون اومدند بهشون حوله بده بگو عافیت باشه.