یک قفس،قفس نا مرئی/قفسی که سالهاست با خون پاشیده ی پرنده های امیدوار مرئی شده.

 

پرنده هاییکه به سوی غروب خورشید پرواز میکردند و هیچ وقت نمی رسیدند.

پرنده هایی که کم کم یاد گرفتند،آسمان از همان اول چهار خانه بود.

ویاد گرفتند جوری پرواز کنند که به قفس بر نخورند.

ویاد گرفتند که آن پرنده های آزاد اطراف قفس که با غرور و گاهی با عشوه پرواز میکنند،تصویری از آینده شان نیست،بلکه چیزیست

                         "چیزی شبیه به هیچ"

(الخمر)

نوشته شده توسط نوشا در جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۸۹ |
 
در دور ترین نقطه ی "ایمان"

 

کفر و عشق و مستی

بادبادک ها را به یک آسمان فرستادند.

نوشته شده توسط نوشا در شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۹ |
 ...
"مگه نمیشه آدم یاد خاطرات آیندش بیفته؟"

 

یاد زیباترین شبهای سال که دیگه "دلش برای باغچه میسوزه"

...

 

نوشته شده توسط نوشا در شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۹ |
آن طفل گفت(صدای هق هق درونم می پیچه).من بنده ی خاص خدایم که مرا کتاب آسمانی و نبوت عطا فرمود.و مرا هر کجا که باشم(اشکها طغیان می کنند)مایه رحمت و برکت گردانید وتا زنده ام به عبادت و زکات سفارش کرد*و به نیکویی با مادر توصیه نمود ومرا ستمکار و شقی نگردانید*(صفحه رو نمی بینم.)سلام حق به جان پاک من است روزی که به دنیا می آیم و روزی که از دنیا می روم وروزی که برای زندگانی ابدی بر انگیخته شوم.(و اشکها می بارند)

 

و هق و هق و هق... .الهه کولیها شکست.کسی مومن نبود به گلیم ما.کتاب رو میچسبونم به سینم و با همه ی علامت سوالهای وجودم... .به صورتش نگاه میکنم و با جسارت با خستگی با خشم و ترحم بهش میگم... .

بلند میشم.می شینم .میبارم.از آینه می پرسم نام نجات دهنده ام را...آینه ساکت.هیچ در آینه هست... .راه می رم دست می کشم به موهام می پرسم:می بینی؟عزیزم ؟میبینی!البته که دوست دارم...البته که می خوامت...ولی آخه من باکرم.می دونی یعنی چی؟یعنی به قدر دنیا تنهام.ناراحتی واسه ما بده.نباید تو اذیت شی...باید قبل از اینکه درد واست معنی پیدا کنه تموم شی.ولی من "باکرم".می دونی یعنی چی؟یعنی یه بی نهایت تنهام.

نوشته شده توسط نوشا در سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۹ |
اونجا کوههایی داره که تا نیمه پشت ابر های ابدی قایم شدن.اونجا" خدایی داره به اسم ارم".ارم چاییشو پشت  پنجره ی خونه ی چوبی.پشت ابر های ابدی سر می کشه...ارم می خنده.ارم  گریه می کنه.ارم زن نیست.ارم مرد نیست.ارم عاشق میشه.ارم دور نیست.صدای سام رو موفع آواز خوندنش میشنوه ...موقع آواز نخوندنش هم میشنوه.گلهای قشنگ  سمن سا رو می خره گلهای پژمرده ی سمن سا رو هم میخره .زیتون های گلی رو مز مزه میکنه و تلخ هارو میبره .بین کاجها قدم میزنه...با زال گپ زنان تا بینهایت قدم میزنه.خاطره های صوفی رو میشنوه.ارم مشتری ثابت کافست.

 

ارم روح سورن نامزد صوفی رو"پشت بار کافه.پشت شیشه های گلخونه.پشت چرخ دستی.پشت باغ پاییز.پشت صدای ساز دهنی.پشت صوفی میبینه..."

 

نوشته شده توسط نوشا در شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۹ |
سارای دومی گفت :هر موقع که ترک تحصیل کنم میرم نصاب دیش میشم.

 

سارای اولی :من تو خیابون ساز میزنم.فلوت.

من گفتم:کافه چی میشم.کافه کاج.

مژده گفت :من بلالی میشم.می خوام بلال بفروشم به رضا.

فرزانه آخری بود ، گفت پس من چی؟

گفتم یه حوله سفید تمیز و شیک بگیر دست کنار حوض پارک شهر بایست.اردک ها که بیرون اومدند بهشون حوله بده بگو عافیت باشه. 

 

نوشته شده توسط نوشا در شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۹