اونجا کوههایی داره که تا نیمه پشت ابر های ابدی قایم شدن.اونجا" خدایی داره به اسم ارم".ارم چاییشو پشت  پنجره ی خونه ی چوبی.پشت ابر های ابدی سر می کشه...ارم می خنده.ارم  گریه می کنه.ارم زن نیست.ارم مرد نیست.ارم عاشق میشه.ارم دور نیست.صدای سام رو موفع آواز خوندنش میشنوه ...موقع آواز نخوندنش هم میشنوه.گلهای قشنگ  سمن سا رو می خره گلهای پژمرده ی سمن سا رو هم میخره .زیتون های گلی رو مز مزه میکنه و تلخ هارو میبره .بین کاجها قدم میزنه...با زال گپ زنان تا بینهایت قدم میزنه.خاطره های صوفی رو میشنوه.ارم مشتری ثابت کافست.

 

ارم روح سورن نامزد صوفی رو"پشت بار کافه.پشت شیشه های گلخونه.پشت چرخ دستی.پشت باغ پاییز.پشت صدای ساز دهنی.پشت صوفی میبینه..."

 

نوشته شده توسط نوشا در شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۹ |