بچه كه بودم دختر هم سن و سالم در هيچكدام از خانواده هاي پدري و مادريم نبود ، يا حداقل دم دست نبود ، فقط فاطي نوه ي عمه ام بود كه دو سال از من كوچكتر بود و به خاطر ازدواج فاميلي پدر و مادرش ، تقريبا كور به دنيا آمده بود ، بازي هاي مورد علاقه اش خاله بازي و مامان بازي بود كه من نه هيچ كدامشان را دوست داشتم و نه هيچ وقت فرقشان را فهميدم هميشه فقط براي دلخوشك فاطي باهاش بازي ميكردم و هميشه هم وسط بازي حوصله ام سر ميرفت و فلنگ را ميبستم و ميرفتم.
هم بازي هميشگيم مهدي خاله مينو بود ، بقيه هم بودند ولي مهدي خاله مينو هميشه بود. ازآنجايي كه مامانش خاله مينو و باباي خدا بيامرزش عمو منصورم بود، مهدي هميشه همه جا بود و خوبيش اين بود كه براي همه جور بازي ، همبازي معركه اي بود-هنوز هم هست-مهم تر از همه اينكه موقع ماشين بازي با حوصله بود و نميگفت برو با عروسكهايت بازي كن. عمو منصور راننده ي كاميون بود.خون گرم و جفنگ و خيلي دوست داشتني ولي از آن عمو هايي بود كه بابا هميشه مراقبش بود ، بايد هميشه مراقبش مي بود كه طوري نشود.
يك شب ما آنجا بوديم ، خونه ي خاله مينو ، پنج سالم بود و آن خانه را خوب ِخوب يادم است .
آن شب مهدي دو تا ماشين اسباب بازي جديد به ماشينهايش اضافه شده بود . يكي قرمز ، يكي زرد ، جفت هم بودند و حرف نداشتند... هر كدامشان به اندازه ي يك كف دست بودند ، نه ... به اندازه ي يك كف پا ، يك كف پاي مردانه!
ما داشتيم با ماشينها بازي ميكرديم -من واقعا ماشين بازي را به اندازه ي تاب بازي دوست داشتم - بابا و مامانم بيرون بودند ، عمو تلوزيون نگاه ميكرد و سيگار ميكشيد ، خاله ظرف ميشست . آخرين لحظاتي كه من با فراغ بال ماشين بازي ميكردم براي هميشه سپري شد و بالاخره من و مهدي سر ماشين زرد دعوايمان شد. سر و صدايمان بالا گرفت و قشقرق راه انداختيم، عمو نميدانم يكهو از كجا آمد، نميدانم بخاطر سر و صدايمان بود يا اينكه مهدي ماشينش را به من نداده بود يا اينكه ... چميدانم چه مرگش شد كه ماشين زرد را از دست مهدي قاپيد و گذاشت روي زمين پايش را برد بالا وگفت نگاه كنن بابا، و گذاشت روي سقف ماشين و زير پايش ماشين را له كرد ، آنوقت گفت "حالا خوب شد بابا ؟ببين ديگه نيست!" سعي ميكرد عربده نكشد و لي بيفايده بود.دوباره پايش را برداشت و دوباره گفت "نگاه كن بابايي " و پايش را گذاشت روي لاشه ي زرد.مهدي فقط نگاه ميكرد و عمو لاشه را له تر كرد .مهدي اخم كرده بود كه گريه نكند و در تمام مدت نه پلك ميزد و نه لب! نگاه من از لاشه ي زرد به اخم مهدي و از اخم مهدي به لاشه ي زرد ميرفت و مانده بودم چه طور شد؟؟! عمو پشت سر هم پايش را برميداشت و دوباره ميكوبيد وداد ميزد "خوب شد بابا ؟ حالا ديگه نيست".نميدانم عموي جفنگ و دوست داشتني ام چه مرگش بود؟! تقصير مهدي كه نبود ... سقف و كف ماشينك زرد به آن قشنگي يكي شده بود... تقصير مهدي نبود و حقش نبود كه جلو چشمش يكي از راه برسد گند بزند به زندگي ... من حسابي ترسيده بودم و ماتم برده بود ولي مهدي انگار عادت داشت ، رفت و كنار خاله مينو ايستاد.
من از آن به بعد با پسر ها سرِ بازي كردن با ماشينشان بحث نكردم و هر وقت ماشينشان را ميخواستند بي معطلي بهشان پس ميدادم .هيچ وقت هم به كسي نگفتم چقدر ماشين اسباب بازي دوست دارم و لطفا برايم يكي بخريد ،ميدانم اين اشتباه خودم بود كه نگفتم برايم بخرند به خيالم چون دخترم بهتر است كسي نفهمد ماشين دوست دارم، ولي هميشه از پشت ويترين يواشكي به ماشين هاي اسباب بازي نگاه ميكردم و دنبال لنگه ي ماشينك زرد ميگشتم.
٧،٨ سال بعد ،آن اخم را روي صورت مهدي دوباره ديدم . تمام سالهايي كه عمو منصور گول آن زنكه ي شارلاتان را خورد و همه چيز را گذاشت و رفت دوباره مهدي نه پلك ميزد و نه لب. فقط اخم ميكرد كه گريه نكند و من نميدانستم عمو منصور خونگرم و دوست داشتني ام چه مرگش است ؟! مهدي ميرفت كنار خاله مينو مي ايستاد و نهايتا به بابا ي من ميگفت چشم .
اما ٦،٧ سال بعد كه عمو با انواع امراض ريه و كبد و قلب و كليه دست از پا دراز تر با جيب خالي برگشت مهدي تمام حرفهايش را يكجا زد.تمام حرفهايش را . در خانه را بست و ٥،٦ ماه بعد عمو منصور مرد.عموي خونگرم و جفنگم واقعا مرد و من نميدانم عمو منصورِ هنوز جوانم چه مرگش شد؟
مهدي هنوز كنار خاله مينو ايستاده است و من هنوز هم پشت هر ويتريني كه ماشين اسباب بازي ميبينم چشمم دنبال يك ماشينك زرد قشنگ ميدود... 
 
نوشته شده توسط نوشا در سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۵ |