آدم توي دلش هزار تا آرزو دارد،يكي از اين آرزو ها ستاره دار است،همان كه وقتي شهاب و قاصدك ميبيند زود تر از همه از ذهنش ميگذرد،آدم دست به كار ميشود و يكي يكي آرزوهايش را برآورده ميكند و وقتي براورده شد با هيجان واشياق به خودش اميد ميدهد كه حتما حتما آن آرزوي ستاره دارش هم برآورده ميشود ، زمان ميگذرد و همه چيز هي بهتر ميشود سر آدم گرم براورده كردن بقيه آرزوهايش ميشودو حسابي با همه چيز حال ميكند فقط مانده آن آرزوي ستاره دارش ،شور و شوقش كم ميشود ولي همچنان با يك لبخند خسته ته دلش را قرص ميكند كه بالاخره به آن آرزوي ستاره دارش هم دير يا زود ميرسد.

.زمان بيشتر و بيشتر ميگذرد،تمام ساعتها و فصلها تكرار ميشوند و همه چيز كم كم واقعا همانطوري ميشود كه آدم واقعا دلش ميخواست و واقعا فقط همان آرزوي ستاره دارش مانده، و آنوقت مثل اينكه تبديل به يك رسم قديمي يا عادت هميشگي يا چيزي شبيه به اين شده باشد آدم به خودش و دلش "پوزخند "ميزند و ميگويد حتما آن يكي هم همين روز هاست كه برآورده شود!همان داستان بزك و بهار و خيار ...

خيلي كه گذشت آدم به خودش ميگويد" بدرك كه نشد "و ميرود دنبال آرزوهاي جديد و اگر احيانا دلش خيلي براي ستاره اش تنگ شد ميگذارد به پاي تغييرات هورموني عادت ماهانه اش،اگر چه كه اين حسها بي غل و غش ترين احساس يك زن است ولي قابل اهميت نيستند چون فقط يكبار در ماه رخ ميدهند.

نوشته شده توسط نوشا در جمعه ۹ بهمن ۱۳۹۴ |