.زمان بيشتر و بيشتر ميگذرد،تمام ساعتها و فصلها تكرار ميشوند و همه چيز كم كم واقعا همانطوري ميشود كه آدم واقعا دلش ميخواست و واقعا فقط همان آرزوي ستاره دارش مانده، و آنوقت مثل اينكه تبديل به يك رسم قديمي يا عادت هميشگي يا چيزي شبيه به اين شده باشد آدم به خودش و دلش "پوزخند "ميزند و ميگويد حتما آن يكي هم همين روز هاست كه برآورده شود!همان داستان بزك و بهار و خيار ...
خيلي كه گذشت آدم به خودش ميگويد" بدرك كه نشد "و ميرود دنبال آرزوهاي جديد و اگر احيانا دلش خيلي براي ستاره اش تنگ شد ميگذارد به پاي تغييرات هورموني عادت ماهانه اش،اگر چه كه اين حسها بي غل و غش ترين احساس يك زن است ولي قابل اهميت نيستند چون فقط يكبار در ماه رخ ميدهند.