...حالا دیگر باور کردم که همه ی انتظار ها "انتظار گودوست"... بعد از این هیچ وقت...هیچ وقت منتظر آمدن هیچ روزی نخواهم بود...منتظر تکرار شدن هیج لحظه ی قشنگی نخواهم ماند...چه قدر بد بود بزرگ شدنم که به قیمت بسته شدن آغوشت تمام شد...یعنی واقعا دیگر قرار نیست دستم را بگیری و از کوه برویم بالا؟فقط چون بزرگ شدم؟
میدانی پر از حرفم...پر از بغضم...پرم از چرا...ولی لبخند میزنی و رد میشوی...
تو به من گفتی وقتی بیایی همه چیز always as always...خواهد بود...کو ولی؟ً!!...