نیما،چپ دست ِ راست پا:

 

حالا دیگر هشت ساله است و کاملا عشق را از نفرت تشخیص میدهد.وقتی چیزی میخواهد کم طاقتی عجیبش،یادت می اورد که "هشت ماهه به دنیا امد،شب چهارشنبه سوری".هر وقت از دستش عصبانی میشوم و میخواهم که زود تر از اتاقم بیرون برود،عصبانی ترم میکند و با شیطنت پسرانه اش چیزی را از روی میز قاپ میزند و میدود بیرون و وقتی جیغم در می اید که :"نیما لازمش دارم!"از پایین پله ها پرتش میکند بالا.خودش درجه ی عصبانیتم را تشخیص میدهد.در این کار از همه بهتر است.وقتی از چیزی که خودش میداند عصبانی تر باشم،چند دقیقه بعد کاغذی زیر در اتاقم میاندازد که:"نوشین دوست دارم.ببخشید اسبانیت کردم" و من میدانم منظورش "عصبانی" است.زیرش مینویسد"تو هم اگر من را  دوست داری بعدن جواب نامه ام را بده" و من میدانم منظورش "بعدا"است و برایش مینویسم :"آره عزیزم دوست دارم".

جانش برای اهنگ "بوی عیدی بوی توپ  " فرهاد  در میرود و وقتی میرسیم به آهنگ "من همان اوازه خوان مردم پاکم هنوز" که ویگن خوانده دکمه ی تکرار را میزند  و تا همه  را دچار سرگیجه نکند دست بر نمیدارد. برای "من مرد تنهای شبم" که حبیب خوانده همین وضع را داریم و نوبت هر کدام از سیاوش قمیشی ها یا ابی ها که برسد باید مطمئن شود که راننده واقعا دچار سرگیجه شده تا قبول کند آهنگ را عوض کنیم.

هوش ریاضیش بالا ست.از مشق نوشتن به معنی واقعی کلمه متنفر است.تنها انگیزه اش برای نشستن سر کلاس انگلیسیش فقط و تنها فقط کم نیاوردن از پسرخاله  ی چهار ساله اش است که انگلیس به دنیا امده و کانادا زندگی میکند و فارسی  و انگیسی را درهم حرف میزند  و همه ی خانواده (از جمله خودم) فدای حرف زدنش میشوند.

منبع انرژی اش از یکی از چاه های  غنی نفت تغذیه میکند چون هیچ وقت ندیدم خسته باشد و نخواهد فوتبال بازی کند.مربی هایش و بچه های باشگاه "مسی" صدایش میکنند و او  هر بار مغرور میشود و اخم میکند و رو بر میگرداند و دست میکشد رو ی پیشانیش و جواب میدهد"بله".یا اگر خیلی جو گیر شده باشد فقط با اخم نگاه میکند و همان"بله"را هم از کسانی که فکر میکند خدمتکار پدرش هستند دریغ میکند.

از یاد گرفتن موسیقی همان وقتی صرف نظر کرد که فهمید نیم ساعت تمام باید بنشیند و هرچه گفتند کامل بشنود و بگوید چشم و درست انجام دهد.چهار ساله بود و در اوج دوران بیش فعالیش به نظرش این نیم ساعت جهنمی می امد.و من فکر میکنم ما درکش نمیکردیم.

مکالمه هایمان را نگو،که بی نظیر است:

وقتی شش ساله بود:

-نوشا بیا کلمه با ج بگیم

-باشه،اوووم،جارو

-حالا نوبت منه،اووووم،جراحت

تعجب کردم.این کلمه را از کجا یادگرفته بود.متوجه تعجبم شد.پرسید:

-جراحت یعنی چی؟

-یعنی زخم

-چرا نمیگن زخم پس؟

-نمیدونم...که بیسواد ها نفهمن چی میگن!

-هشت،هفت،...،دو،یک،

نگاه کردم داشت از روی شمارشگر چراغ خطر میخواند.پرسیدم:قبل از یک چه عددیه؟

-صفر

-آفرین.قبل از صفر چه عددیه؟

نمیخواست زود بگوید نمیداند.با شیطنت نگاه کرد .با شیطنت خندیدو  گفت:همکف!قبلش هم پارکینگ!

از ابتکارش لذت بردم.خندیدم و بغلش کردم.پرسید: قبل از صفر چه عددیه؟

-منفی یک

از وجود داشتن چنین عددی تعجب کرد.گفت:یعنی هیچی ِهیچی نداره؟!!!

باور نمیکرد وضعیت میتواند بد تر از هیچی نداشتن هم باشد.گفتم:آره تازه باید یه چیز هم بده،خدا خدا میکردم که  این سوال را نپرسد ولی پرسید

-به کی بده؟چه جوری ؟وقتی خودش هیچی نداره.

-نمیدونم.

 

نوشته شده توسط نوشا در شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۲ |