بعد از امتحان هندسه،از نوع تحلیلی...توی حیاط دبیرستان،دنبال صبا میگشتم تا کتاب" هنر مدرن"ش را با معذرت خواهی پس بدهم و بگویم یکی از چهارشنبه های بعد از کنکور حتما میخوانم،نگاهم میچرخید که نگار را دید. در جایی بین زمین و دیوار وا رفته بود،تنها . صدای هق هقش را نمیدانم چه طور میشنیدم.نمیدانم گفتم یا در ذهنم گذشت که پرسیدم "چیه دختر؟!"روبه رویش که نشستم همچنان هق هقش ادامه داشت و باز پرسیدم" چیه دختر؟!"که بالاخره بریده بریده قاطی فین فین و هق هقش گفت"بهترین دوستم خودکشی کرد"ساکت شدم،بعد پرسیدم"موفق شد؟"سرش زیر آفتاب به دیوار تکیه داده بود و چشمانش بسته بود.سرش را تکان داد که "آره".نمیدانم چرا خندیدم.حرفی نداشتم که بزنم...میدانستم حالت دیگر خوب خوب است.گفتم "گلت یه جایی میون ستاره هاست" گفت:"اون چی؟نسبت به اونی که اهلی کرد،مگه مسئول نبود؟"
و بعد ها اضافه کرد که کارت را با سم انجام داده بودی و اسمت "مهدی هنری "بود و خونی که در اتاقت بالا آورده بودی دیده بود و قبل از مرگت به پرستار گفته بودی:"نمیخوام بمیرم."
آهوی وحشی گوش میکردم که سارا زنگ زد و گفت در کتابخانه ای که من دوستش نداشتم،یک دیفرانسیل سفید پیدا کرده بود که اولش نوشته بود"مهدی هنری"،دست خط نگار بود.