اوایل زیاد نمی شناختمت...فقط میدانستم نگار کتابهایم را برای تو قرض میگیرد،این را هم گفته بود که پدر و مادرت جدا شده اند و پدرت با خانوم و مادرت با آقایی دیگر ازدواج کرده اند و چون اینجا ترکیه و کلمبیا نیست...امیدی به برگشتن پدر و مادرت هم نیست.کم کم فهمیدم "هدایت" را بیشتر دوست داری و "کوری" را نصفه پس فرستادی...یادم است روزی که برای نگار "شازده کوچولو "خریده بودی.اسمت را هم نمیدانستم اصلا نمیدانم چرا هیچ وقت نپرسیدم...فقط از نگار میپرسیدم:"دوستت خوبه؟" و میگفت:"آره،مثل خودت دیوونه ست.یه بار ببینید همو"و جواب میدادم "حتما،چهار شنبه سال آینده!"و قرار بود همان چهارشنبه گیتارت هم همراهت باشد تا برایت "آهوی وحشی" بخوانم وگفته بودی برایت مهم نیست که من هنوز خوب ریتم نمیگیرم.

 

بعد از امتحان هندسه،از نوع تحلیلی...توی حیاط دبیرستان،دنبال صبا میگشتم تا کتاب" هنر مدرن"ش را با معذرت خواهی پس بدهم و بگویم یکی از چهارشنبه های بعد از کنکور حتما میخوانم،نگاهم میچرخید که نگار را دید. در جایی بین زمین و دیوار وا رفته بود،تنها . صدای هق هقش را نمیدانم چه طور میشنیدم.نمیدانم گفتم یا در ذهنم گذشت که پرسیدم "چیه دختر؟!"روبه رویش که نشستم همچنان هق هقش ادامه داشت و باز پرسیدم" چیه دختر؟!"که بالاخره بریده بریده قاطی فین فین و هق هقش گفت"بهترین دوستم خودکشی کرد"ساکت شدم،بعد پرسیدم"موفق شد؟"سرش زیر آفتاب به دیوار تکیه داده بود و چشمانش بسته بود.سرش را تکان داد که "آره".نمیدانم چرا خندیدم.حرفی نداشتم که بزنم...میدانستم حالت دیگر خوب خوب است.گفتم "گلت یه جایی میون ستاره هاست" گفت:"اون چی؟نسبت به اونی که اهلی کرد،مگه مسئول نبود؟"

و بعد ها اضافه کرد که کارت را با سم انجام داده بودی و اسمت "مهدی هنری "بود و خونی که در اتاقت بالا آورده بودی دیده بود و قبل از مرگت به پرستار گفته بودی:"نمیخوام بمیرم."

آهوی وحشی گوش میکردم که سارا زنگ زد و گفت در کتابخانه ای که من دوستش نداشتم،یک دیفرانسیل سفید پیدا کرده بود که اولش نوشته بود"مهدی هنری"،دست خط نگار بود.

 

نوشته شده توسط نوشا در پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ |