دل من برای دست سومم که" خوتای است" تنگ شده.برا تاب بازی و آب خوردن تو صحرای آفریقا تنگ شده... کاش دوباره در عوض دو تا سکه رویاهاتو به من میدادی...میخوام دوباره رو سینه های مونالیزا معصومانه خط خطی کنم داد بزنم من عاشق دستهای فروغم... و باز خیس بارون بخزم کنار آتیش سفالگری که پرسید: خوشکلی؟ و من گفتم نمیدونم.
کاش میشد راحت از کسی پرسید "نمیدانم آیا میتوانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟" وهیچ کس محتاطانه سکوت نمی کرد و حال آدمو بهم نمیزد و لا اقل میگفت نه!
کاش میشد دوباره بریم کوه و آفتاب غروبو تماشا کنیم و اگه غروب نکرد...غروب نکردنشو تماشا کنیم ...که خیلی هم باشکوه تره.