نمیدانم دل شما هم خواسته صدا ها پاره شوند؟و در جایی دور تر از ته سطل آشغال ریخته شوند؟به نظر مادر شما هم باغچه را کفر یک گیاه سوزانده؟اصلا خواهر دارید؟عصر ها دلتان برایش تنگ میشود؟نگران بوده اید؟نگران توضیح احتمالی که باید به آنها که شما عزیزشان هستید بدهید؟یا نگران نگرانی آنها؟...هیچ وقت عاشق دستهای فروغ بوده اید؟آیا یکی از گلدانهایتان نشکسته است؟شده که دیوانه ای را الهام صدا کنید و بعد در استعاره هایش گم شوید؟ممکن است یاوه به شما گفته باشد کز کردن بهتان نمی آید؟گاهی اوقات به مرز پر رنگ درون و بیرونتان که معلوم نیست کدام خدای از خدا بی خبری آنرا اینقدر قاطع کشیده است چشم دوخته اید؟کم کم پن فلوتتان به شما دلبسته؟...مطمئنم یکی از مشتری های کافه یتان را گم نکرده اید و از تلاش روشنایی بی رمق اما سمج خورشید نیمه ظهر برای عبور از پرده ی تیره ی اطاقتان و زل زدن به تن عریانتان خجالت زده نشده اید و هیچ وقت کسی شما را به اندازه ی داستان های  عباس معروفی دوست نداشته است.

 

 

نوشته شده توسط نوشا در سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۰ |