یه کاپو چینو یه قهوه ترک و یه میلک شیک توت فرنگی...     

((  توت فرنگی؟میلک شیک کفر!.کفر هم طعم توت فرنگیه...اخه منو یاد روزی میندازه که واسه تو میگفتم "به نظر من کفر وجود نداره".تو گفتی "به نظر من تو داری کفر میگی" و چون من یه توت فرنگی نشسته تو دهنم بود نمی تونستم جوابتو بدم...اگه تو توت فرنگیتو با آب معدنی نمیشستی من میتونستم بهت بگم توت فرنگی کثیف تو دهنمه ولی رسیدیم در خونه! ))

 

فیلم دوازده مرد خشمگین رو دیدین؟قدیمیه...                                                              

(( فیلم؟آخرین فیلمی که با هم دیدیم چی بود...  ...!جدایی نادر از سیمین.  ))

قرار بود واسم یه کاری انجام بده،ولی  یادش رفت... 

 ...

(( چیزی که تو گلوم گیر کرده بود داشت ترک برمیداشت، صدای خودم روشنیدم . میگفت " ببخشید سرویس بهداشتی کجاست؟ (البته اگه غیر بهداشتی باشه هم مشکلی نیست چون من نمیخوام برم اونجا.) 

ـ  آخر...سمت چپ ...

پاشدم و چیزی که تو گلوم گیر کرده بود از چشمام ریخت بیرون...  ))

از وقتی کسوف کردی کافر شدم گاهی اوقات بیشتر دلم برای باغچه میسوزه.

 

نوشته شده توسط نوشا در جمعه ۲۴ تیر ۱۳۹۰ |
صادق چوبک دستم بود و درست وقتی رسیدم به اونجا که دختر دهاتی ـ همون که چند صفحه قبل بچه دهاتی ها دورش حلقه زده بودن و می خوندن :هو هو بچه ی حروم زاده داره. ـ روی پهن الاق ته طویله دراز کشیده بود و درد مثل پیچک به وجودش گره میخورد و ازش بالا میرفت ،گوینده رادیویی که راننده آژانس گوش میکرد گفت:"هورمونی که باعث غلبه به ترس میشه ،هورمونیه به نام ؟اکسین ، که زمان حس علاقه به چیزی(به هرچیز) در بدن ترشح میشه.حالا اگه این علاقه عشق باشه میزان ترشح ؟اکسین بیشتر و در نتیجه غلبه به ترس ساده تره.به طور کلی ترشح این هورمون در بدن زنها بیشتر از مردان هست و بیشترین مقدار ترشحش در لحظه ی زایمانه."

 گوینده رادیویی که راننده آژانس گوش میکرد ،به اینجا که رسید "لاشه ی دختر شل شد ولخت شد و دستهای پیرزن ول ماند و درد و نگاه زخم خورده ی دختر مرد وتلاش و پیچ تاب و ترس تنهایی همراه بچه و جفت و شر شر خون بیرون ریختند و نعره ی بچه سیاهی خونین را شست.پیرزن بچه و جفت را گذاشت و شتابزده پاشد رفت تو آلونک."

هنوز نفسمو بیرون نداده بودم که راننده آژانس درومد که:این روزها هم همه میزن تو سر مردا!

 

نوشته شده توسط نوشا در چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۰ |