نمیدانم شاید هم منظور زندگی این نباشد ، شاید مهربانتر از این حرفها باشد ... حتما من منظورش را اشتباه برداشت کرده ام که خیال میکنم تمام حرفش این است که هیچ چیز مال تو نیست . دیر یا زود باید پسش بدهی . اگر زندگی مهربان نبود درعوض چیزهایی که میگرفت چیزهای بهتری نمیداد . کاش همینطور بود ولی بیشتر وقتها چیزی پس نداد ،  فقط برد . یا همان بهتر هایش را هم آمد برد . ولی هزار بار هم شد که همه چیز دقیقا همانطور که میخواستم یا چند برابر بهتر از چیزی که میخواستم شد ، مگر اینها بخاطر این نبود که دختر خوبی بودم و هرکار که برای داشتنش لازم بود کرده بودم ؟ مگر بخاطر این نبود که راه رسیدن به کسی که میخواستم باشم را یادگرفته بودم ؟! اصلا قانون خاصی دارد ؟! یا همه چیز قصه است ؟ روانم پاک پاک شده نمیدانم زندگی خوشش می آید که من هم  دیوانه وار مثل خودش  بیوفتم به جان دنیا و هرچه میخواهم بگیرم ، هرکه را که میخواهم پس بگیرم ، بروم و یقه ی قول های فراموش شده را بگیرم و بگویم خیال نکن یادم رفته!کاری که خیلی وقت است نمیکنم . یا اینکه  مودبانه هرچه داد تشکر کنم و هرچه گرفت از دیدنش ابراز خوشحالی کنم و بدهم برود دنبال کارش و بگویم دیگر عقلم سرجایش است  و این دست و پا زدنها مال وقتی بود که خام تر از این حرفها بودم، کاری که خیلی وقت است میکنم. ولی من هنوز همانم که یکهو  دلم برای عطر ها  و صدا ها و منظره ها تنگ میشود.گیرم کمتر. هنوز انقدر بچه ام که دلم میخواهد بال دربیاورم پرواز کنم به سمت خورشید . گفتم کاش این یکی را  قایمش کنم . نگذارم زندگی بفهمد واقعا چقدر دوستش دارم ، انقدر آرام و بی صدا  یکجوری که خودم هم نفهمم.سخت است آقا جان. شاید هم منظور زندگی واقعا این نباشد ... شاید مهربان تر از این حرفها باشد. شاید یکروزی همه چیز مثل روز اولش بشود. این که حرف احمقانه ای است. ولی حتما از روز اولش بهتر میشود.همین حالا هم خوب است.

بلند شویم برویم تماشای غروب جمعه جان! 

***این متن احتیاج اکید به تجدید نظر داشت(موضوع این است که برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی که درنظام طبیعت ضعیف پامال است)

نوشته شده توسط نوشا در جمعه ۲۱ آبان ۱۳۹۵ |