فلکه علم،کوچه 8 چمران ، پلاک3(درب کرم رو به رو).گفته بودم 5شنبه عصر ساعت 7، جواب داده بود خوب است اگر واقعا 7 باشد.همانطور که قول داده بودم دست خالی رفتم.هوا ابری و شرجی و گرم بود . چند دقیقه زود تر آنجا بودم گشتم خانه را پیدا کردم خانه ی مادر لیدا بود ، با ماژیک آبی روی دیوارش نوشته بودند پلاک3. تا 7 بشود همان دور و بر ها قدم زدم.فکر کردم چقدر در همه حال باور داشتن به عادلانه بودن نظام هستی کار شاقی است. راس ساعت هفت دوباره برگشتم سر کوچه. دیدم لیدا لباس سرخابی قشنگی پوشیده و از توی بالکن برایم دست تکان میدهد. معلوم بود سعی میکرد سرحال به نظر برسد.داخل رفتم .بغلم کرد. با اشتیاق احوال پرسی میکرد.میخندید ولی غمگین بود،بغضی بود،ظاهرش گرم و باطنش یخ کرده بود.خانه قدیمی بود همه چیزش قدیمی بود.حیاطش پر گلدان و گل و درخت بود همه سالم وسبز و خوشبو بودند ،زیادی با صفا بودند .آدم را یاد روز های خوب میانداختند که خیلی وقت است خبری ازشان نیست. لیدا گفت بفرمایید بالا، ده ،یازده تا پله بیشتر نبود .راه پله تاریک بود.از ان راه پله هایی بود که تماما با موکت خاکستری پوشیده شده ، نرده ها ی فلزی کرمی باریک دارد و روی پله های اول و دوم روزنامه گذاشته اند که کفشت را همانجا دربیاوری.از ان روزنامه های صد سال پیش. بالای آن در اتاقی باز بود و نور میریخت بیرون. باید میرفتم آنجا ،.برای آخرین بار پیش خودم مرور کردم که ممکن است در چه وضعیتی باشد. انگار پله ها تمام نمیشد.
خوب که بالا رفتم ،دیدمش.نشسته بود گوشه ی تختش با پیراهن چهار خانه ی قرمز و شلوار کتان و جوراب سفید. کز کرده بود و با موبایلش ور میرفت. تمام لباس هایش کاملا مرتب و گشاد بود. اصلاح هم کرده بود.لاغر تر از این ندیده بودمش انقدر لاغر که عینک مستطیلی معمولی روی صورتش گنده به نظر میرسیدو حالت مضحکی پیدا کرده بود.بیشتر موهای مشکیش ریخته بود و هرچه را که باقی مانده بود شانه زده بود.فکر میکردم توی تخت دراز باشد و هزار تا لوله ازش آویزان باشد و نتواند جم بخورد.ولی بلند شد .خندید .به طرفم امد .دستم را گرفت و کشیدم سمت خودش ، بغلم کرد.حمام نرفته بود.دلم برایش تنگ شده بود.محکم بغلش کردم.چند بار پشت سر هم ازم پرسید چطوری؟! از دستمال گردنی که همیشه میبست تا سوراخ تنفسی روی گلویش معلوم نباشد خبری نبود.سلول های سرطانی تکثیر شده بودند و سوراخ بسته شده بود .کار از سوراخ گذشته.به جایش لوله گذاشته بودند که از گردنش زده بود بیرون.گفته بود گل نیاور برایم بد است، شکر خدا عطر نزده بودم.
از وقتی دوستش شده بودم هنجره نداشت، صدا ندارد یعنی یک خش خشی میکند.ما میفهمیم چه می گوید و بعضی وقت ها هم که نمیفهمیم دلمان میگیرد،برایش مهم نیست هزار بار تکرار میکند تا بالاخره یکی میفهمد و به بقیه میگوید.انروز به جز من و همسرش لیدا که همیشه هست ، کس دیگری نبود.مدتی بود که هیچ کس نبود.لیدا برای آن ها که میخواستند به فرحبد سر بزنند با ماژیک دم در نوشته بود پلاک 3 تا راحت تر خانه را پیدا کنند.همه جا غرق سکون و سکوت و انتظار بود.
گشت و یک آهنگ شاد قدیمی گذاشت.گفت روی مبلی مینشیند که جلو کولر نیست.لباس های مرتبش،موهای شانه خورده اش،عینک روی چشمش،صورت اصلاح شده اش،آهنگ شادش،بلند شدن و راه رفتنش همه یکجایشان میلنگید ولی همه اش بخاطر آمدن من بود. نشستم کنارش.هوا ی خانه گرفته بود.همه چیز قدیمی بود.زمان مرده بود. صدای اهنگ پیچید : "بلا دختر مردم بلا بوی گل گندم ..." .چقدر این ادم با شعور است.خوب شد که همین اهنگ بیخود راpaly کرد تا من بگویم چه آهنگ شادی و گرنه دنیا همانجا می ایستاد.امده بودند انجا که به بیمارستان ها نزدیک باشند.
نمیخواستم از سرطان حرف بزنیم.با اینکه میدانستم خودم با خبر ترم پرسیدم:از نازی چه خبر؟!هرچه میدانست گفت آخرش هم گفت هفته پیش برایش پیام دادم تحویلم نگرفت،گفتم حتما پیامتان برایش نرفته است.لیدا گفت حتما گرفتار است انشاءالله که خیر است.میخواستم بگویم اتفاقا خیر است چه خیری هم.یادم افتاد مژده گفته بود فعلا به کسی چیزی نگو.فرحبد گفت کدام گرفتاری خیر است؟ لیدا گفت مثل خانم بهروزی که پیدایش نبود بعد فهمیدیم درگیر و دار امر خیر است.فرحبد رو کرد به من گفت :شوهر کردن خیر است نوشین؟میدانستم دارد به خودش کنایه میزند.سرم را انداختم زیر گفتم چرا نیست؟!رو کرد به لیدا گفت:شما خیر دیدین از شوهر کردن؟اشک توی چشمهای لیدا دو دو میزد،خنده و غصه اش قاطی شده بود. گفت "ما خیرش را هم دیده ایم .همه اش که خوشی نیست."فرشته های روی زمین نشسته بودند جلوی هم و برای هم غصه میخوردند.گفتم این حرفها کدام است ؟! هر دوی شما انقدر خوبید که خدا بهتر از خودتان برای هیچکدامتان نمیتوانست بیافریند.
این حرف را برای شاد کردن فضای گرفته نمیزدم ... واقعا همین بود.فرحبد مردی است که از وقتی زندگی را فهمیده، در تمام روز های عمرش برای رشد دادن تک تک آدم های دور و برش از هیچ حرکتی دریغ نکرده است.همیشه به هر اندازه که دستش میرسد اگاه میکند.انوقت عاقبتش باید این بشود که صدا که نداشته باشد هیچ،نفس هم نکشد. بزرگوار تر و مهربان تر و خاکی تر از این ادم ندیده ام.از آرمانهای رفقای حزب و قبل از انقلاب و انقلاب و جنگش هیچ نمانده بود .از رفقایش هم هیچ نمانده بود . از ان دسته ایست که هنوز انگشت به دهان مانده اند که چطور شد؟! از همه ی اینها که بریده بود موسسه زبان پارسا را تاسیس کرده بود.من 8 سالم بود که اولین بار دیدمش با مژده و نازی رفته بودم در خانه اش که انوقت ها سر عفیف آباد بود،هنوز مجرد بود،صدا داشت. مژده و نازی میخواستند کتاب "دن آرام" را که از او قرض گرفته بودند پس بدهند.فقط همان یکبار دیدمش ولی توی ذهنم ماند که آدم حسابی ِ مهربانی بود. 15 سالم که بود یک نصفه شبی به سرم زد از یک آدم حسابی غریبه سوال هایم را بپرسم،آنوقتها خیلی ازین کارها کیف میکردم.نامه نگاری فلسفی با غریبه های باحال. شماره اش را پیدا کردم و پیام دادم .جواب داد.دوست شدیم.فردایش از مژده پرسیدم از آن دوستتان فرحبد چه خبر؟ گفت ازدواج کرده،سرطان هنجره گرفته،هنجره اش را برداشته،مشکل تنفسی هم پیدا کرده،گلویش را سوراخ کرده اند که نفس بکشد،دیگر صاحب آموزشگاه نیست،حسابدار است.پرسیدم کارش که دارید چطور حرف میزند؟گفت پیام میدهیم پیام میدهد ،وقتی هم کنارش هستیم اینجوری، لبهایش را الکی تکان داد که من بفهمم لب خوانی.از خودم وا رفتم.اینها را درباره ی غریبه ی باحالی که من دیشب سوال پیچش کردم و نگفتم کی هستم ، میگفت.همان آدم حسابی ِ مهربانی که 7 سال پیش ازم قول گرفت با هم مجسمه بسازیم!
فرحبد با همان صدای نداشته اش زد زیر آواز :اول آشناییمون یادم میاد یادم میاد و من قاه قاه خندیدم ... از ان خنده های بدمزه. گفت دیگر که ولمان نمیکنی بروی رشت! گفتم نه فقط همان دو ترم بودم.پرسید خوب بود؟گفتم خیلی خوب بود و انجا را خیلی دوست دارم و دوستهای خوبی دارم . نمیخواستم به روی خودم بیاورم که دیگر بدنش نه دارو میگیرد نه شیمی درمانی جواب میدهد نه بیمارستان برایش کاری میکند، و لیدا از پشت تلفن گفته بود تنها امیدمان به خداست .ادامه دادم ...حتما یکبار با هم میرویم،گفتم الان گرم است (نه این که سرطان زده باشد به ریشه ات) پاییز که بهشت رنگ است میرویم، میرویم لاهیجان میرویم انزلی . زل زده بود به برنامه های دور و درازم .یکهو دوید وسط حرفهایم با نیش خند گفت کی برویم آبغوره بگیریم؟ دیوانه شدم ...سرم را انداختم زیر میخواستم بزنم زیر گریه ،لبخند زدم گفتم کی برویم آبغوره بگیریم؟ ! نمیدانستم به کجا نگاه کنم چه حرفی بزنم... زمان نمیگذشت.هوای خانه گرفته بود.تلوزیون رو به روی تختش یک 14 اینچی خاک گرفته بود .من فقط بیست و یک سالم بود و اصلا نمیدانستم به کسی که زندگی پا گذاشته بود روی گلویش و ول کن نبود باید چه بگویم.همیشه اگر راه حل نداشتم از دلداری بدم می امد .نه دلداری میپذیرفتم و نه دلداری میدادم . سرم هنوز پایین بود . لیدا با همان بغض توی گلویش به دادمان رسید گفت آره قرار بود برای مادرم آبغوره بخریم و شروع کرد به حرف زدن درباره ی آبغوره و بعد خیلی ماهرانه برگشت به برنامه ی سفر خیالی من به شمال .چقدر این آدمها با شعور هستند خدا!یکم از سلامتی بقیه به اینها و یکم از شعور اینها به انها عطا کن. لیدا برای من میوه اورد برای فرحبد یک ذره آب با نی.فرحبد به من گفته بود خوراکی برایم نیاور قادر به خوردن نیستم.لیدا از پشت تلفن همانطور که گریه میکرد گفته بود لوله ی تنفسی که برایش گذاشته اند راه مری اش را بند اورده و غذا نمیتواند بخورد.برایش لوله ی معده هم گذاشته اند.دل جفتشان برای خانه خودشان تنگ شده بود.
هوا هی تاریک تر میشد،نور زرد و سفید اتاق خودش را بیشتر نشان میداد.اهنگها هم خوب بودند،بینشان چند تا انقلابی و کویتی پور هم بود.نمیدانم من به سرعت زمان در آنجا عادت کردم یا واقعا حالمان بهتر شد ، اخرش هر دو سرحال تر بودند و میخواستند من شوهر کنم امریکا یا افریقای جنوبی،پاییز برویم شمال و یک صبح زمستانی بزنیم به مسجد نصیر.گفتم دفعه بعد که آمدم یک چیزی می آورم با هم بازی کنیم.ساعت 8 امدم بیرون تا لیدا تنهایی لوله ی معده اش را راه بیندازد و شام را مستقیم به شکمش تزریق کند.لیدای جانش.