مثل تصاویر‌قفل شده توی صفحه های نامتناهی آینه های موازی... 
مثل اصوات قفل شده توی پژواک کوه ها ی کره ی ماه ...
آدمهای تکراری،حرفهای تکراری، خاطره ها حتی تکراری!آهنگ ها هم انگار ازکار افتاده اند!
چرا دلم تنگ نیست؟ دل تنگ زده شده ام؟!
 
دلم فقط بابا را میخواهد!
همش جمله ی زن فالگیر توی گوشم زنگ میزند،همش شبها از خواب میپرم و یادم می آید چه موقع از کدام سال هستیم،همش روز ها موقع آب دادن به گلها دارم حساب میکنم اتفاقی که گفت چه سالی باید بیفتد...؟حتما چرت گفته زنک!من که این مزخرفات را قبول ندارم!شاید منظورش مامانم بوده...خدا نکند... کدام خدا؟! من که از مقدسات فقط به دعای مامانم اعتقاد دارم! من فقط میخواستم از بند و بساطشان بخندم...
 
چرا آدم هایی که شیب منحنی وجودشان مثبت است هی میرودند آن دور های دور...؟! 
 
یا تا به خودت می آیی میفهمی بیمارستان خوابیده اند و ملاقات ممنوع شده اند...
 
...یا گاهی اوقات بی هوا تصمیم میگیرند بکشند زیر منحنی وجود!شاید هم منحنی وجود میکشد زیرشان...
 
...یا انقدر مسخره میشوند که دلت نمیخواهد ازشان بنویسی،یا حتی فکر کنی... اَه!
 
زندگی است دیگر...یعنی سنگ،کاغذ،قیچی!خیلی هم خوب است .آدم یاد میگیرد جای خالی همه را برای خودش پرکند...
 
دیوانه ی رفتنم!
هرچه دورتر،بهتر!جایی که بتوانی روی تاب بشینی و تا ابدنوسان کنی،تا بی نهایت قدم بزنی،کسی صدایت نزند و تو هم نگران کسی نشوی،دلتنگ نشوی،دلتنگ زده هم نشوی...دل زده هم نشوی...
 
و هر وقت که بخواهی مثل همین الان،میتوانی آنقدر به عقب برگردی که تبدیل به دو سلول جدا از هم دربدن های زن و مردی شوی،که هر چه قدر هم نبوغ جنسیشان را به کار گیرند احتمال دوباره بهم رسیدنت نزدیک به صفر شود...
 
من به فکر فرار
به فکر نجات از زندان تناسخ روزمرگی
به فکر علاجِ دلتنگی لاعلاج ازلی!
 
ببخشید مامان ... به خاطر همه ی این چرندیاتی که خوشبختانه هیچ وقت نمیخوانی ببخشید ... علاج من تویی و بس!
 
 
نوشته شده توسط نوشا در چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴ |