من فرزند ناخواسته بودم و خدا _اگر فرض کنیم هست_ از قبل به من فکر نکرده بود...برای دلم پارچه به اندازه ی کافی کنار نگذاشته بود...نه تنها فاصله ی زمانیم،فاصله ی مکانیم را هم درست محاسبه و تنظیم نکرده بود...در نوشتن سرنوشتم _اگر فرض کنیم خدا و سرنوشتی در کار هست_ مثل اینکه فرصت نکرده باشد وارد جزئیات شود ، آخر سر همه را خط زده و نوشته :کمی دور و گاهی اوقات خیلی دور و همیشه دلتنگ!! و بد تر از همه فراموش کرد یا شاید وقت نکرد و شاید هم خودش نخواست برای حافظه ام چهارچوب زمانی یا سیستم refresh خودکار و یا چیزی از این قبیل را تعریف کند.

این شد که بیست سال آزگار است که چون پارچه کم بود و خدا دلم را تنگ دوخته بود،فهمیده و نفهمیده دلتنگم!! دائم در چرخه ی دلبستن و دلکندن و دلتنگی! و این حافظه ی خوش جنس لعنتی که هیچ جوره دست بردار نیست و عجیب همه چیز را مینگارد و مدام همه چیز را از اول برایم play میکند...

وقتی هوا خوب است،از همان هوا ها که میدانم همه ی شما ها که دورید یا قهرید یا___دوست دارید...حس میکنم پیش منید و حال همه ی ما خوب است و قش کردیم از خنده!! و بعد  دلتنگترم!

امشب هوا خوب بود ... خیلی خوب بود و همه ی شما یا دورید یا قهرید یا___

نوشته شده توسط نوشا در یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۳ |