هر روز بی وزن و آسوده غلت میزنم تو سیال زمان و گاهی گیر می افتم تو اصطکاک دایره ی من با هندسه ی غریب زندگی...غرقم تو سکوتی که سر تا سرش مزین شده به علامت سوال،سوال های تکراری که دیگه حتی اگر جوابی واسشون پیدا شه...اهمیتی نداره...دل خوشم  به همین اهنگها و بی هدف قدم زدن ها و نرسیدنها...و چقدر خالیم.سبکم...و چه لذتی میبرم از شدت و زاویه این نور خالصی که هیچ خاطره ای جز یه نوشای خالی رو یادم نمی اندازه.باد ی که رد میشه از لابلای انگشتهای  خالیم...بوی بارون...که فقط" به خاطر خودش" میباره...و هر چیزی که فقط خودشه...و هیچ دنیایی پشتش نیست...و من که فقط یه مرزم،یه لبخندم،یه علامت کهنه ی قشنگ سوالم بین این نقاشی خوش بیرونم و خالی درونم...و نمی دونم انتهای این خالی بی انتها کجاست...و کاش میشد دست کشید به این حباب خالی قشنگ...و از این سکون و اصطکاک غریبش،از این خوشی و آرامش وهم انگیزش نجات پیدا کرد...

نوشته شده توسط نوشا در شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۳