معلق بودم...در گم شده ها پیدا شده بودم...بین اشنا بودن و غریبه بودن...بین نزدیکی و دوری ...بین دوست داشتن و نداشتن...به هر حال برای اولین بار بود که نخواستم برگردم...کانال 1223 کیلو متری زایمانی که 18 سال کش آمده بود را نخواستم به عقب برگردم...چیز هایی که از گذشته برای زنده ماندنم لازم بود را با خودم آورده بودم.شماره تلفنها،عطر،عکس و کتاب و اهنگ و ناخوداگاهم همراهم بودند.و البته مسئله ی حل نشده ی "زمان چیست و چگونه کار میکند؟"همچنان به قوت خودش باقی بود.
روی نقطه ای به مختصات (0,0,0) فضای اینده ایستاده بودم.آنقدر صاف وتمیز وتازه که به وجدم آورده بود...هیجان زده بودم...دروغ چرا؟کمی هم میترسدم...مبادا گند بزنم و خرابش کنم!میتوانستم هر نفشی که دلم میخواهد بزنم ولی ایده نداشتم.اگر آنجا که قبلا بودم خواب بود،من هنوز گیج خواب بودم.
لازم بود مسئله ی زمان را درمختصات جدید تعریف کنم،لازم بود ببینم اینجا زمان چطور کار میکند.مسئله دیگر،" مسئله ی دوست" بود.تصمیم گرفتم دومسئله را به یکی تبدیل کنم.دوستی پیدا کنم که زمان را در مختصات جدید تعریف کند.ساده نبود.با دقت دانه هایش از بین هزار تا عین خودش انتخاب کردم.توی روسری باران خورده گذاشتم،جوانه زد.یک مشت ریگ بعد خاک بعد دانه های جوانه زده و بعد برگ و باز خاک و بعد آب توی لیوان قشنگی که شکلاتش را سابقا با لذت در" گذشته" خورده بودم گذاشتم... والبته انتظار...و باز هم انتظار...و انتظار بیشتر... و بالاخره ...بیرون آمد!خندیدم...دست به کار نقش شدم.دوستم قد کشید و زمان ترجمه شد:زمان در امتداد ساقه های سبز میگذرد و تا انتهای برگ ها ادامه پیدا میکند و میرود تا جوانه های جدید.
حالاوقتی به صندلی کافه" دیروز، امروز" تکیه میدهم و کف دستم را با فنجان قهوه گرم میکنم و از روی اینه به ساعت نگاه مینکم که مدام عقب میرود،خوشحالم که ساعت روی دیوار امروز جلومیرود. نه آینه ی دیروز!
پ.ن:سعی نکن برم گردونی به دیروز...