وقتی که خم شوی و به جایی که بی هویت ها هستند نگاه کنی،من را میبینی که در قعرش پرسه میزنم.اینجا ته یک جای تاریک و دلگیر نیست،فقط بی هویت است.بهتر است بگویم هیچ جا نیست.من شبیه هیچ کس حتی خودم نیستم و در هیچ دوره ی ی خاص فکری،حسی یا تجربی قرار ندارم.نظرم سکوت است و از شدت و زاویه نوری که لحظه هایم را روشن میکند راضیم.هرچند گاهی بی هویتی آزار دهنده و متوسط بودن حال بهم زن است...اما رنگین کمان هم طلوع میکند و ابر ها خوشحالم میکنند.
من از همینجا زیر همان رنگین کمانی که طلوع کرد یک سار دیگر پرواز دادم و تولد هجده سالگیم را جشن گرفتم.نزدیک یکی از آن درخت های سربلند پر غرور که سرشان دارد لابد به خورشید میرسد...صدای اجرای سمفونی غروب گنجشک ها را شنیدم و در حالی با چشم هایم باران را شستم که مطمئن میشدم تا سال ۲۰۱۶ حرفی که قرار بود بشنوم فراموش شده.
۱۶ آذر مبارک.

نوشته شده توسط نوشا در جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱
|