زندگی یعنی یک سال پرید...ومن برای هجدهمین بار متولد میشوم و افکارم کم کم استخوان میترکاند...من هم نمیدانم چه میشود که آدم اتفاقا هجده ساعت پیش از هجدهمین تولدش یادش می آید که چقدر دلش برای یک مژده تنگ است.یکهو چشم باز میکند و میبند پشت یک تل شنی نشسته از آن شالهایی که هیچ وقت نداشته دور خودش بسته بیست دقیقه است که دارد اشک میریزد.یا چشم باز میکند و میبیند از دستان الهه ی ازل آویزان است دارد نعره میزند"هیچ آیینه ی تالاری سر خوشی ها را تکرار نکرد".یا ...یا یادش می آید چهار شنبه یکی از سالها مثلا ۱۶ آذر ۹۰ کلی کار برای انجام دادن دارد مثلا متولد شدن برای هجدهمین بار.
دلخوشی ها کم نیست .مثلا این خورشید... کودک پس فردا ... کفتر آِن هفته...
۱۶ آذر مبارک.